دانلود کتاب سال بلوا

داستان این کتاب در زمان حکومت رضا خان و مصادف با جنگ جهانی دوم است که درباره مسائل مختلفی از جمله (عشق، جنگ، خشونت، فقر و …) صحبت می کند. کتاب سال بلوا اثر عباس معروفی است.

دانلود کتاب سال بلوا

سایه‌ای بلند داشت، وحشتناک و عجیب در روزهایی که آفتاب طلوع می‌کرد، سایه‌اش از جلوی همه مغازه‌ها و خانه‌های خیابان خسروی می‌گذشت. سایه مردی که با پاهای باز در مقابل نور سوزان بالای سر شخصی ایستاده است. شب به شکل حیوانی می‌شد که صورتش را روی ستون یادبود گذاشته و دست‌هایش را از دو طرف نگه می‌دارد، به شکل حیوانی خیس که آویزان شده بود تا خشک شود و چکه‌آب به گوش می‌رسید. تا صبح انگار خون یکی از اعدام شدگان می چکید. حوض می ریزد یا اشک هایش روی صورتش می لغزند و از چانه اش می ریزند. چیزی شبیه صدای سکسکه یک مرد مست که در ساعت بزرگ بالای ساختمان انجمن شهر تکرار می شود. من بودمزانو زدن.
دستم را بلند کردم تا اولین شلیک تفنگ ماوزر را دفع کنم. معصوم لوله موزر را در دست گرفته بود و بود
10 سال باسن سنگینش را روی سرم کوبید
. دستانم بالای سرم دنبال چیزی می گشتند که پیدا نمی شد. روزهای کودکی ام را به یاد نمی آوردم که در آغوش پدرم بودم، پاهایم را به سگک کمربندش می گرفتم و نمی خواستم مرا زمین بگذارد. معلق بین مرگ و زندگی، روبروی آینه ای ایستاده بودم که در لایه ای از غبار پوشیده شده بود. داشتم موهایم را شانه می کردم، دستم را به سمت چشمانم می بردم، یک خط زرشکی موازی با پلک، چند لکه موی تازه تراشیده شده لبه ابروها را از بین می برد و چه
احساس سوزش باعث گریه افراد می شود. آمد. صدای گریه زنی را می شنیدم که
از سرما و گرسنگی یا شاید هم از تنهایی روی پله سوم خانه پدری رها شده بود، پشت سرش را نگاه می کرد و به تلاشش ادامه می داد. انگشتان پاهایش یخ زده بودند و کم کم می افتادند انگار که از جذام سرد در حال پوسیدن است. با موهای سفید و زرد مانند بلال ذرت که شانه نشده بود و صورتش را پوشانده بود، با دستان ترک خورده صورتی مایل به یخ زده و چشمانی اشک آلود، تنها با اتکا به خاطراتش زنده بود. و حالا که
نمی توانست از پله های خانه پدری بالا برود، گریه می کرد.
وقتی مرا دید گفت: خدا به ما رحم کرد.
حرفی نزدم و قدم هایم را تند کردم، گفتم: وای خدا نمی خوام اینجوری تنها باشم. برگشتم، چند درخت خشک بود و بالای پله ها، آنجا بود
یک در چوبی بی رنگ بزرگ که در باد زوزه می کشید.
گفت: مرا یادت هست؟دویدم و در راه فکر کردم که چه چیزی به یاد دارم، چرا حافظه من به اندازه تمام تاریخ گسترده است؟ و چرا مردم در حافظه من و من زندگی می کنند
کسی را به یاد نمی آورید؟ صدای قطره های آب و صدای تیک تاک ساعت را می شنیدم اعلام حضور کرد.
مردی در یک سرداب تاریک قدم می زد. زنی راهش را در باد گم کرده بود. صدای گریه زنی را می شنیدم که سالها پس از شورش مرا به یاد آورد. آیا یک زن نمی تواند زن دیگری را به خاطر بیاورد که
چهارده سال پیش او را دید و گفت: تو بسیار سرحالی، همیشه جوان و سرحال، آنهایی که حرف دل آدم را نمی دانند، نمی دانند که هر آدمی سنگی است که پدرش انداخته است. پوسته بیرونی من یک ویرانه است، خانه ای پر از درختان که سقف هایش فرو ریخته است، فقط یک دیوار با دری که باد از آن زوزه می کشد، چناری است که در آن پیرمردی کفش های دیگران را تعمیر می کند
برگ دارد
مجبور شدم برگردم.
داشتم برمی گشتم به این افسانه که دختر پادشاه عاشق زرگر شد اما پسر وزیر او را خواست و دختر در تب عشق سوخت و دختر در غم عشق زرگر مرد، بی پایان و چرخه بی پایانی که در همه جا آویزان می کنید. در راه بود و از همه جا افتادی. در پایان کار دستم را روی صورتم گذاشتم تا ببینم حالم خوب است یا نه. با سرم زانو زده بودم
پایین و موهایم هنوز به زمین نرسیده است.
معصوم گفت: هیچی – بوی خاک می دهی.
شاید او هق هق می کرد و من می توانستم سکه ها را بشنوم.” صدای پوزه موزر را روی جمجمه ام می شنیدم، صدای رژه سربازان که سنگفرش خیابان را پاره می کردند. داشتم به خانه ای برمی گشتم که مردی آنقدر گریه کرده بود.

ادامه ...
واتس اپ
تلگرام
فیسبوک
لینکدین
پینترست

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

ما یک موتور جستجوی کتاب هستیم
اگر کتاب شما به اشتباه در سایت ما قرار گرفته و درخواست حذف دارید
از تلگرام یا ایمیل زیر به ما اطلاع دهید تا سریعا حذف کنیم

کتاب در حال بارگذاری لطفا صبر کنید …