دانلود کتاب کلیدر

درباره دختر کرد جوانی است که سوار بر اسبش می شود تا به دیدار نامزد و پدر قهرمان اش که در شهر زندانی شده اند برود. کتاب کلیدر اثر محمود دولت‌ آبادی می باشد.

 

 

 

 

 

 

 

 

دانلود کتاب کلیدر

یادداشت ناشر
افزایش قیمت کالاها و خدمات انتشاراتی در یک یا دو سال گذشته منجر به افزایش قیمت کتاب ها شده است و واضح است که اگر افزایش قیمت یک کتاب متناسب با افزایش نسبی قدرت خرید خوانندگان و خریداران ان نباشد، این کتاب را از دسترس مخاطبان هدف خود حذف خواهد کرد. استقبال دوستداران ادبیات فارسی از زمان کلیدار، مؤسسه انتشارات فرهنگ معاصر را بر ان داشت تا به اقداماتی در زمینه سیاست چاپ کتاب ارزان و نسخه جدید و ویرایش شده این اثر فکر کند.
ان را برای کسانی که علاقه مند به ان هستند با قیمت مناسب در دسترس قرار دهید.
انچه در حال حاضر در مقابل شما قرار دارد، نسخه جدید رمان کلیدار است و این نتیجه طرح و سیاستی است که ما برای چاپ ارزان این کتاب فکر و اجرا کرده ایم. حذف و کاهش حدود ده درصد از کل صفحات کتاب و به این ترتیب کاهش هزینه کتاب. از انجا که زبان رمان یک زبان ترکیبی است، در فونت جدید ما فاصله بین کلمات ترکیبی را کاهش دادیم و این استراتژی موفق بود. به طوری که خواننده می تواند متن را به درستی و به راحتی بخواند و در عین حال ریتم و موسیقی کلمات را بهتر درک کند. فرهنگ لغت کلمات نااشنا و راهنمای گویش انها، که در قالب یک جزوه همراه با کتاب در نسخه های قبلی توزیع شد، در
نسخه جدید در انتهای هر جلد است.
در نسخه جدید، هیچ دخالتی در متن رمان و تمام مراحل وجود ندارد.
اماده سازی، از اصلاح اشتباهات تایپی تا متحد کردن اسکریپت کتاب –
این کار با مشورت و تحت نظارت نویسنده انجام شده است.
پیشنهاد عاشق
قسمت اول
پاراگراف اول
مردم خراسان تعداد زیادی از مردم کرد را دیده اند. ممکن است این دو نفر با یکدیگر در تماس بوده باشند. خوشایند و ناخوشایند، اما انها نمی دانستند که چرا چشمانشان به مارال خیره شده است. مارال، دختری با پوزه گرد اسب سیاهش، گردنش را محکم و صاف نگه داشته بود و با گامهای بلند اهسته و مهار شده به سمت نازکیه میرفت. گونههایش سرخ شده بود. تکههای برنجی قدیمی از دو طرف اسبش روی پیشانی و صورتش میافتاد و با هر قدم، دانهها به ارامی اطراف گونهها و ابروهایش پر میشدند. سینههایش بزرگ و به خوبی بلند شده بودند، انگار دو کبوتر بیصبر میخواستند از یقهاش بپرند، چهار بال گوزن انها را پوشانده بود، و سینههایش با هر حرکتی بیصبرانه تکان میدادند، و دامن بلندش با هر قدم با امواج سینههایش مطابقت داشت، نیمچرخ تا او جورابهایی دور پاهای پوشیدهاش پوشیده بود. چشمان او در مقابل او ثابت بود و نگاهش از بالای سر رهگذران به جلو پرواز کرد و لب هایش بسته بود و او گام به گام راه می رفت که شما فکر می کنید او یک جنگجو است که از نبرد با اسب سیاه خود “قرهات” بازگشته است. او در پیاده رو خیابان می خوابد و گردنش را نگه داشته و سینه اش را به جلو می کشد، انگار که خوابیده است.
زمین دعا می کرد و به انچه در اطرافش بود افتخار می کرد.
هر زمان که به یک کلمه یا مفهوم ناشناخته برخوردید، به واژه نامه در پایان کتاب مراجعه کنید.
کیدر 10
درویشی که پردهی ایکون را به دیوار اویزان کرده بود، ساکت بود. حضار چشمان خود را به اسب سیاه و دختر برگرداندند و به صدای سم اسب در پیاده رو خیابان گوش دادند.
نفیر پرده را از سینهاش بیرون کشید و مردم را به سوی خود فراخواند. مارال در نزدیکی عمارتی ماند که پرچمی بالای سرش در هوا بود و به نگهبانی که در افتتاحیه غرفه چوبی کنار در ایستاده بود نگاه کرد و چشمانش درخشان بود.
گفت:
برادر، من یه امضا با نومزاد و بابا دارم، حالا یه سال از زندانی شدنشون میگذره.
میتونی یه جاده و یه چاه بهم نشون بدی؟
پاسبان جوان به دختر سیاه و گرد که پوزه اسب را کنار شانه دختر گرفته بود نگاه کرد
او بیشتر اظهار نظر کرد و گفت: امکان رفتن به وسط حیاط اسب وجود ندارد، شما باید ان را جایی ببندید
مارال گفت:
قول بده ازش مراقبت کنی، دهنش رو به این درخت می بندم
Pasian گفت:
اگه زیاد اونجا نمونی نگهبان من نیم ساعت دیگه میرسه
مارال گفت خوشحال باش و اسبش را به پای درخت بید کشید و پوزهاش را دور تنه انداخت
لاگر درخت خورجین را از درخت برداشت و ان را از سر مهر روی شانهاش گذاشت
به پاسبان نگاه کرد و وارد راهرو شد تا اینکه از زیر هلال طاق، در لبه حیاط رفت.
و او در انجا ماند و به حیاط وسیعی که در مقابلش قرار داشت نگاه کرد
کف اجری، فرش و حوضچه مرطوب بین اتاق ها در یک طرف، دیوارهای بلند
کاه و سایه گروهی از مردان و زنان که در گوشهای نزدیک پلهها منتظر بودند
بودند. بالای پله ها در ایران، هلال برنجی ماه پشت یک میز قدیمی قرار دارد
روی سینهاش اویزان بود و با دستمالی سفید چربی دور گردنش را پاک کرد
او مارال را که هنوز ایستاده بود از دور صدا زد
آهای… چی میخوای دختر؟ بیا اینجا
مارال به او نگاه کرد و رفت. مانلی از پلهها بالا رفت و به ایوان کنار میز رفت

ادامه ...
واتس اپ
تلگرام
فیسبوک
لینکدین
پینترست

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

ما یک موتور جستجوی کتاب هستیم
اگر کتاب شما به اشتباه در سایت ما قرار گرفته و درخواست حذف دارید
از تلگرام یا ایمیل زیر به ما اطلاع دهید تا سریعا حذف کنیم

کتاب در حال بارگذاری لطفا صبر کنید …