دانلود کتاب رودین

دانلود کتاب رودین

تخفیف ویژه
ساعت ها
دقیقه‌ها
ثانیه‌

150.000 تومان

69.900 تومان

📚 این کتاب هارو حتما بخون عالین ▾

دانلود کتاب رودین

من
یک صبح تابستانی آرام بود. خورشید در آسمان صاف کاملاً بالا آمده بود؛ اما مزارع هنوز از شبنم می‌درخشیدند، طراوتی معطر از دره‌های تازه بیدار شده به مشام می‌رسید، و در جنگل، که هنوز مرطوب و ساکت بود، پرندگان سحرخیز با شادی آواز می‌خواندند. در بالای تپه‌ای آرام، که از بالا تا پایین پوشیده از چاودار تازه شکوفا شده بود، دهکده‌ای کوچک دیده می‌شد.

زن جوانی با لباس سفید ململ، کلاه حصیری گرد و چتری در دست، در امتداد یک مسیر باریک روستایی به سمت این دهکده قدم می‌زد.

قزاق از دور او را دنبال می‌کرد.

او با آرامش راه می‌رفت، گویی از پیاده‌روی لذت می‌برد. در اطراف، در امتداد چاودار بلند و متزلزل، که گاهی سبز نقره‌ای و گاهی قرمز رنگ بودند، امواج بلندی با خش‌خش ملایمی می‌درخشیدند. در آسمان بالا، چکاوک‌ها زنگ زده بودند. زن جوان از روستای خودش، که بیش از یک ورت با دهکده‌ای که به سمت آن می‌رفت فاصله نداشت، پیاده می‌رفت؛ نام او الکساندرا پاولونا لیپینا بود. او بیوه، بی‌فرزند و نسبتاً ثروتمند بود و با برادرش، کاپیتان بازنشسته‌ی ستاد، سرگئی پاولوویچ ولینتسف، زندگی می‌کرد. او ازدواج نکرده بود و املاک او را اداره می‌کرد.

الکساندرا پاولونا به روستا رسید، در آخرین کلبه که بسیار مخروبه و پست بود، توقف کرد و او را قزاق خطاب کرد و به او دستور داد که به داخل برود و از حال خانم خانه بپرسد. او به زودی برگشت، در حالی که یک دهقان فرتوت با ریش سفید او را همراهی می‌کرد.

الکساندرا پاولونا پرسید: “خب، چی؟”

پیرمرد گفت: “هنوز زنده‌ای…”

“می‌توانم بیایم داخل؟”

“چرا که نه؟ می‌توانم.” الکساندرا پاولونا وارد کلبه شد. کلبه تنگ، گرفته و دودآلود بود… کسی روی تخت شروع به حرکت و ناله کرد. الکساندرا پاولونا
به اطراف نگاه کرد و در نیمه تاریکی، سر زرد و چروکیده‌ی پیرزنی را دید که با روسری شطرنجی بسته شده بود. او که تا سینه با شال گردنی سنگین پوشیده شده بود، به سختی نفس می‌کشید و بازو های لاغرش را به سختی باز می‌کرد.

الکساندرا پاولونا به پیرزن نزدیک شد و پیشانی‌اش را با انگشتانش لمس کرد… به معنای واقعی کلمه می‌ سوزید.

او در حالی که روی تخت خم شده بود، پرسید: “حالت چطور است، ماتریونا؟” پیرزن با نگاهی دقیق به الکساندرا پاولونا ناله کرد: “اوه، اوه!” “بد، بد، عزیزم! ساعت مرگ فرا رسیده است، عزیزم!”

“خدا مهربان است، ماتریونا: شاید بهبود یابی. دارویی را که برایت فرستادم مصرف کردی؟” پیرزن با ناراحتی ناله کرد و جوابی نداد. او سوال را نشنید.

پیرمردی که دم در ایستاده بود، گفت: “او قبول کرد.”

الکساندرا پاولونا به سمت او برگشت. – آیا کسی جز تو با او نیست؟ – او پرسید.
– یک دختر هست – نوه‌اش، اما او همیشه می‌ رود. او آرام نمی‌ نشیند: او خیلی

بی‌قرار است. من خیلی تنبل هستم که برای پیرزن آب بیاورم تا بنوشد. و خودم هم پیر هستم: کجا باید بروم؟
– آیا باید او را به بیمارستان ببرم؟
– نه! چرا بیمارستان! او به هر حال خواهد مرد. او به اندازه کافی زندگی کرده است؛

به نظر می‌ رسد که این چیزی است که خدا می‌ خواهد. او هرگز از تختش پایین نمی‌ آید. چگونه می‌ تواند به بیمارستان برود؟

آن ها سعی می‌ کنند او را بلند کنند و او خواهد مرد.
– اوه، – زن بیمار ناله کرد، – بانوی زیبا، یتیم کوچک من را ترک نکن؛ اربابان ما دور هستند و تو…

پیرزن ساکت شد. او به سختی صحبت کرد.

الکساندرا پاولونا گفت: «نگران نباش، همه چیز انجام خواهد شد. بفرمایید، برایتان چای و شکر آوردم. اگر میل دارید، بنوشید… سماور دارید، نه؟» او در حالی که به پیرمرد نگاه می‌کرد، اضافه کرد.

«سماور؟ ما سماور نداریم، اما می‌توانیم یکی تهیه کنیم.» «پس یکی بگیر، وگرنه خودم می‌ فرستم. و به نوه‌ ات بگو که نرود. به او بگو که این کار شرم‌ آور است.»
پیرمرد جوابی نداد، اما بسته چای و شکر را با هر دو دست گرفت.

«خب، خداحافظ، ماتریونا!» الکساندرا پاولونا گفت، «دوباره پیشت می‌ آیم، و ناراحت نباش و دارو هایت را با دقت بخور…»

پیرزن سرش را بلند کرد و به سمت الکساندرا پاولونا دست دراز کرد.

او با لحنی نامفهوم گفت: «دستت را به من بده، خانم.»

الکساندرا پاولونا دستش را به او نداد، بلکه خم شد و پیشانی‌ اش را بوسید.

«نگاه کن،» به پیرمرد گفت و رفت، «هر طور که شده دارو را به او بده… و کمی چای به او بده…»

پیرمرد دوباره جوابی نداد و فقط تعظیم کرد.

الکساندرا پاولونا نفس راحتی کشید و خود را در هوای تازه یافت. چترش را باز کرد و می‌خواست به خانه برود که ناگهان از گوشه کلبه، با سرعتی آهسته… دروشکی، مردی حدوداً سی ساله، با کتی کهنه از جنس کولومیانکای خاکستری و کلاهی از همان جنس، سوار بر اسب بیرون آمد. با دیدن الکساندرا پاولونا، فوراً اسبش را متوقف کرد و به سمت او برگشت.

بیشتر ...
واتس اپ
تلگرام
فیسبوک
لینکدین
پینترست

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کتاب در حال بارگذاری لطفا صبر کنید …

ما یک موتور جستجوی کتاب هستیم
اگر کتاب شما به اشتباه در سایت ما قرار گرفته و درخواست حذف دارید
از واتس اپ یا ایمیل زیر به ما اطلاع دهید تا سریعا حذف کنیم