دانلود کتاب ماده تاریک بلیک کراوچ

دانلود کتاب ماده تاریک بلیک کراوچ

تخفیف ویژه
ساعت ها
دقیقه‌ها
ثانیه‌

150.000 تومان

69.900 تومان

📚 این کتاب هارو حتما بخون عالین ▾

دانلود کتاب ماده تاریک بلیک کراوچ

من عاشق شب‌های پنجشنبه هستم.

حسی دارند که خارج از زمان است.

این سنت ماست، فقط ما سه نفر – شب خانوادگی.

پسرم، چارلی، پشت میز نشسته و روی یک دفتر نقاشی نقاشی می‌کند. او تقریباً پانزده ساله است. بچه در طول تابستان پنج سانتی‌متر رشد کرده و به اندازه قد الان من است.

رویم را از پیازی که دارم با چاقو می‌چینم برمی‌گردانم، می‌پرسم: “می‌توانم ببینم؟”

دفترچه را بالا می‌گیرد و رشته‌کوهی را نشانم می‌دهد که شبیه چیزی در سیاره دیگری است.

می‌گویم: “عاشقشم. فقط برای تفریح؟”

“پروژه کلاسی. فردا باید انجام شود.”

“پس برگرد سر کارت، آقای آخرین لحظه.”

خوشحال و کمی مست در آشپزخانه‌ام ایستاده‌ام، نمی‌دانم که

امشب پایان همه اینهاست. پایان هر چیزی که می‌دانم، هر چیزی که دوست دارم.

هیچ‌کس به شما نمی‌گوید که همه چیز در شرف تغییر است، قرار است از بین برود. هیچ هشدار نزدیکی وجود ندارد، هیچ نشانه‌ای از اینکه شما در لبه پرتگاه ایستاده‌اید. و شاید همین است که تراژدی را بسیار غم‌انگیز می‌کند. نه فقط آنچه اتفاق می‌افتد، بلکه نحوه وقوع آن: یک مشت کوبنده که از ناکجاآباد به شما وارد می‌شود، زمانی که کمترین انتظار آن را دارید. وقت برای جا خوردن یا آماده شدن نیست. چراغ‌های مسیر روی سطح شراب من می‌درخشند و پیاز شروع به سوزش چشمانم می‌کند. تلونیوس مانک روی صفحه گرامافون قدیمی در اتاق نشیمن می‌چرخد. ضبط آنالوگ غنایی دارد که هرگز از آن سیر نمی‌شوم، به خصوص صدای خش‌خش بین آهنگ‌ها. اتاق نشیمن پر از انبوهی از صفحات وینیل کمیاب است که مدام به خودم می‌گویم یکی از همین روزها به سراغشان می‌روم و آنها را مرتب می‌کنم.

همسرم، دانیلا، روی جزیره آشپزخانه نشسته است، لیوان شراب تقریباً خالی‌اش را در یک دست می‌چرخاند و تلفنش را در دست دیگر گرفته است. او نگاه خیره مرا حس می‌کند و بدون اینکه سرش را از روی صفحه بلند کند، لبخند می‌زند.

می‌گوید: «می‌دانم.» «دارم قانون اساسی شب خانوادگی رو زیر پا می‌گذارم.»

«چی انقدر مهمه؟» می‌پرسم.

چشم‌های تیره و اسپانیایی‌اش را به چشمانم دوخت. «هیچی.»

به سمتش می‌روم، گوشی را به آرامی از دستش می‌گیرم و روی

پیشخوان می‌گذارم.

می‌گویم: «می‌تونی پاستا رو شروع کنی.»

«ترجیح می‌دم آشپزی‌ات رو تماشا کنم.»

«آره؟» آرام‌تر: «هیجان‌زده می‌شی، ها؟»

«نه، فقط نوشیدن و هیچ کاری نکردن لذت‌بخش‌تره.»

نفسش به شیرینی شراب است و یکی از آن لبخندهایی را دارد که از نظر معماری غیرممکن به نظر می‌رسد. هنوز هم مرا می‌کشد.

لیوانم را برق می‌اندازم. «باید شراب بیشتری باز کنیم، درسته؟»

«احمقانه‌ست که این کار را نکنم.»

همین‌طور که چوب‌پنبه یک بطری جدید را آزاد می‌کنم، دوباره گوشی‌اش را برمی‌دارد و

صفحه‌اش را به من نشان می‌دهد. «داشتم نقد مجله شیکاگو درباره نمایش مارشا آلتمن را می‌خواندم.»

«مهربان بودند؟»

«آره، اساساً یه نامه‌ی عاشقانه‌ست.»
«خوش به حالش.»
«همیشه فکر می‌کردم…» جمله را بی‌معنی می‌کند، اما می‌دانم منظورش از این حرف چه بوده. پانزده سال پیش، قبل از اینکه همدیگر را ببینیم، دانیلا به صحنه‌ی هنر شیکاگو قدم گذاشته بود. او در باک‌تاون یک استودیو داشت، آثارش را در شش گالری به نمایش می‌گذاشت و تازه اولین نمایشگاه انفرادی‌اش را در نیویورک ترتیب داده بود. بعد زندگی از راه رسید. من. چارلی. یک دوره افسردگی فلج‌کننده‌ی پس از زایمان. از مسیر خارج شدن. حالا او به دانش‌آموزان راهنمایی درس‌های خصوصی هنر می‌دهد.
«این‌طور نیست که من از او خوشحال نباشم. منظورم این است که او فوق‌العاده است، او لیاقت همه چیز را دارد.»
«اگر این باعث می‌شود احساس بهتری داشته باشید، رایان هولدر جایزه‌ی پاویا را برده است.»
«آن چیست؟»
«یک جایزه‌ی چندرشته‌ای که برای دستاوردهای علوم زیستی و فیزیکی اهدا می‌شود. رایان به خاطر کارش در علوم اعصاب برنده شد.» «مهم نیست؟»
«میلیون‌ها دلار. تقدیرنامه. دریچه‌های سیل را برای اعطای پول باز می‌کند.»
«دستیاران مالی داغ‌تر؟»
«مشخصاً جایزه واقعی همین است. او امشب مرا به یک جشن کوچک غیررسمی دعوت کرد، اما من قبول نکردم.»
«چرا؟»
«چون امشب شب ماست.»
«باید بروی.»
«واقعاً ترجیح می‌دهم نروم.»
دانیلا لیوان خالی‌اش را بلند می‌کند. «پس منظورت این است که هر دوی ما امشب دلیل خوبی برای نوشیدن مقدار زیادی شراب داریم.»
او را می‌بوسم و سپس سخاوتمندانه از بطری تازه باز شده شراب می‌ریزم.
دانیلا می‌گوید: «می‌توانستی آن جایزه را برنده شوی. می‌توانستی صاحب صحنه هنری این شهر باشی.»
«اما ما این کار را کردیم.» او به سقف بلند و وسیع سنگ قهوه‌ای‌مان اشاره می‌کند. من آن را قبل از دانیلا با ارثی که به من رسید، خریدم. «و ما این کار را کردیم.» او می‌گوید و به چارلی اشاره می‌کند، در حالی که او با چنان شور و شوق زیبایی طرح می‌زند که من را به یاد دانیلا می‌اندازد، وقتی که غرق در نقاشی است.

والدین یک نوجوان بودن چیز عجیبی است. بزرگ کردن یک پسر کوچک یک چیز است، و وقتی فردی در آستانه بزرگسالی به دنبال خرد و دانش است، چیز کاملاً دیگری. احساس می‌کنم چیز زیادی برای ارائه ندارم. می‌دانم پدرانی هستند که دنیا را به شیوه‌ای خاص، با وضوح و اعتماد به نفس می‌بینند، که دقیقاً می‌دانند به پسران و دخترانشان چه بگویند. اما من یکی از آنها نیستم. هر چه بزرگتر می‌شوم، کمتر می‌فهمم. من عاشق پسرم هستم. او برای من همه چیز است. و با این حال، نمی‌توانم از این احساس که در حقش کوتاهی می‌کنم، فرار کنم. او را به گرگ‌ها می‌ فرستم، بدون هیچ چیز جز خرده‌های دیدگاه نامطمئنم.

بیشتر ...
واتس اپ
تلگرام
فیسبوک
لینکدین
پینترست

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کتاب در حال بارگذاری لطفا صبر کنید …

ما یک موتور جستجوی کتاب هستیم
اگر کتاب شما به اشتباه در سایت ما قرار گرفته و درخواست حذف دارید
از واتس اپ یا ایمیل زیر به ما اطلاع دهید تا سریعا حذف کنیم