دانلود کتاب عامه پسند

دانلود کتاب عامه پسند

رایگان

کتاب های رایگان

Please select listing to show.

کتاب های مشابه

کتاب های اتفاقی

رمان ترور نوشته‌ی جک لندن، داستانی دلهره‌آور از آینده‌ای جنگ‌زده است که در آن درگیری‌های ...

کتاب تاریخ نگارستان نوشتهٔ احمد بن محمد غفاری کاشانی به زبانی ادبی، طیّ ده قرن ...

درباره زندگی نامه و طرز فکر سیاسی آدولف هیتلر می باشد. کتاب نبرد من اثر ...

این کتاب زندگی جوانی آمریکایی را روایت می کند که در جنگ جهانی اول در ...

اگه همیشه فکر می‌کردید عشق فقط به دوست داشتن خلاصه می‌شه، این روایت می‌تونه نگاهتون ...

کتاب های جدید

وقتی آرمان‌های بزرگ با عشق و واقعیت روبه‌رو می‌شوند، یک انتخاب می‌تواند همه‌چیز را تغییر ...

از ترس تصمیم‌های اشتباه تا پناه بردن به نظر دیگران؛ این کتاب نشان می‌دهد چرا ...

روایتی متفاوت و تأمل‌برانگیز از احساسات، خاطرات و پیچ‌وخم‌های زندگی؛ اثری که با هر صفحه، ...

وقتی عشق و جاه‌طلبی با محدودیت‌های جامعه گره می‌خورند، یک انتخاب ساده می‌تواند همه‌چیز را ...

فکر می‌کنید در یک مسیر ساده چه اتفاق‌هایی ممکن است بیفتد؟ با روایت‌هایی کوتاه، بامزه ...

دانلود کتاب عامه پسند

کارآگاه در شب‌ های خسته :

نیک بلیکی از آن نوع آدم‌ هایی بود که صبح ‌ها از خواب بیدار می ‌شد و نمی ‌دانست امروز را زنده است یا نه . کافه ‌ای کوچک در گوشه‌ی شهر ، با بوی قهوه سوخته و صدای شیشه ‌های ترک‌خورده ، تنها جایی بود که او خود را در آن امن احساس می‌ کرد . دفتر کارش ، یک اتاق سرد با چراغی که مدام چشمک می‌ زد ، پر از پرونده ‌های نیمه‌کاره و یادداشت‌ هایی بود که خودش هم اغلب نمی ‌فهمید چه معنایی دارند .

آن شب ، باران از پنجره‌ های کثیف می ‌بارید و خیابان ‌ها را به رودخانه ‌ای کوچک تبدیل کرده بود . نیک پشت میزش نشست و قوطی نوشابه ‌ای را باز کرد . اولین جرعه تلخ ، طعم شکست و افسردگی داشت . زنگ تلفن شکست سکوت اتاق را . سلام… شما نیک هستید ؟ صدایی آرام ، اما عجیب شنیده شد . هستم ، چه کسی می‌ خواهد با کارآگاه بی‌ پول و خسته‌ی من حرف بزند ؟ نیک پاسخ داد پرونده‌ ای دارم که فکر می ‌کنم تنها شما می‌ توانید حلش کنید …

زنی پشت خط بود ، صدایش مثل نسیمی از دنیایی دیگر می‌ آمد . نیک برای لحظه ‌ای سکوت کرد ، سپس فقط گفت : باشه، من می‌ آیم . خیابان ‌های بارانی پر از نورهای نئون و سایه‌ های مرده بودند . نیک با کلاهی که شبیه سرپوش جنگی بود و کت چرمی کهنه ‌اش ، قدم می‌ زد و فکر می ‌کرد چرا همیشه داستان‌ ها به سمت پوچی و شکست کشیده می‌ شوند . زنی که او را دعوت کرده بود ، در یک آپارتمان کوچک منتظرش بود .

دیوارهای رنگ‌پریده و پرده‌ های خاکستری ، اتاق را شبیه به یک صحنه‌ی تئاتر پوچ کرده بود . زن با نگاه سرد و مرموزش پرونده را به او داد : چندین نامه گمشده ، عکسی که کسی باید پیدا می ‌کرد و یک راز که شاید هیچ‌کس آماده شنیدنش نبود . نیک سعی کرد سؤال کند ، اما زن فقط لبخندی زد که هیچ معنایی نداشت و رفت .

ساعت‌ ها گذشت و نیک میان کوچه ‌های بارانی دنبال سرنخ می ‌گشت . در گوشه ‌ای ، پیرمردی نشسته بود و سیگار می ‌کشید . نیک نزدیک شد : می‌ دونی کسی نامه ‌ها را برده ؟ پیرمرد نگاهش کرد ، خنده‌ ای کوتاه زد و گفت: جواب‌ ها همیشه نزدیک‌ ترین جاها هستند ، اما آدم ‌ها نمی‌بینند.

نیک چندین کوچه را زیر باران جستجو کرد و سرانجام به یک انبار قدیمی رسید . سایه ‌ها حرکت می ‌کردند و صدای پچ‌پچ ‌ها فضا را پر کرده بود . او با احتیاط وارد شد و ناگهان چیزی جلویش افتاد ؛ نامه ‌ای مهم با مهر های کهنه و جوهر ریخته . اما ماجرا همین نبود . نامه ‌ها واقعی بودند ، اما کسی که باید آن ‌ها را می ‌گرفت ، ناپدید شده بود . نیک در میان انبار ایستاده بود و فکر می‌ کرد : همه چیز پوچ است ، حتی وقتی به نظر درست می‌آید .

بازگشت به دفترش ، نیک نامه‌ ها را روی میز گذاشت و دوباره قوطی نوشابه را باز کرد . او می ‌دانست که پرونده حل شده ، اما حقیقت واقعی این بود که هیچ چیزی تغییر نکرده بود . یک هفته گذشت و زن نقاب‌ دار دوباره تماس گرفت . این بار نیک به یک ساختمان متروکه فرستاده شد . دیوارهای ترک خورده ، پنجره ‌های شکسته و صدای وزش باد ، فضا را بیشتر شبیه یک کابوس کرده بود . او وارد شد و ناگهان موجودی عجیب و نامعلوم جلویش ظاهر شد ؛ سایه ای که هم شبیه انسان بود و هم نه .

نیک آهی کشید و گفت : باز هم شما ! آیا پرونده ‌ای باقی مانده که من نمی‌دانم ؟ موجود هیچ پاسخی نداد ، فقط دستش را به سمت جعبه ‌ای حرکت داد و ناپدید شد . نیک جعبه را باز کرد و دید نامه‌ها و عکس‌ها ، اما این بار هیچ توضیحی نداشتند . او فهمید که دیگر تفاوتی ندارد چه کسی درست است و چه کسی دروغ می‌ گوید . همه چیز پوچ بود و هیچ چیز معنای واقعی نداشت . نیک نامه‌ ها را روی میز گذاشت ، قوطی نوشابه‌ ای باز کرد و لبخندی تلخ زد : زندگی همیشه همین است : یک پرونده‌ی ناتمام ، سایه‌ های بی ‌پایان و رازهایی که هرگز حل نمی‌شوند .

صبح فردا ، نیک دوباره به خیابان ‌ها رفت . باران نباریده بود ، اما خیابان ‌ها هنوز خیس و تاریک بودند . او با کلاه و کت چرمی ‌اش قدم می ‌زد ، می‌ دانست که پرونده‌ ها پایان ندارند و همیشه ماجراهای عجیب و پوچ در کمین او هستند . و به همین ترتیب ، نیک بلیکی ادامه داد : دنبال حقیقتی که هرگز به آن نمی ‌رسید ، میان سایه‌ ها و چراغ‌ های چشمک ‌زن ، با طنزی تلخ که تنها خودش می ‌فهمید ، تا وقتی که دنیا تمام شود یا او دیگر توان ادامه نداشته باشد .

بیشتر ...
واتس اپ
تلگرام
فیسبوک
لینکدین
پینترست

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

ساعت ها
دقیقه‌ها
ثانیه‌
پیمایش به بالا

وقتی آرمان‌های بزرگ با عشق و واقعیت روبه‌رو می‌شوند، یک انتخاب می‌تواند همه‌چیز را تغییر ...

⦿ اگه پرداخت کردید و موفق به دریافت کتاب نشدید ، نام کتاب و 4 رقم آخر کارت رو ارسال کنید.

⦿ برای کتاب های درخواستی هم نام کتاب و نویسنده رو ارسال کنید.

⦿ اگه نویسنده هستید و میخوایید کتابتون منتشر بشه با ما در ارتباط باشید.

کتاب در حال بارگذاری لطفا صبر کنید …

ما یک موتور جستجوی کتاب هستیم
اگر کتاب شما به اشتباه در سایت ما قرار گرفته و درخواست حذف دارید
از واتس اپ یا ایمیل زیر به ما اطلاع دهید تا سریعا حذف کنیم