دانلود کتاب تا سیاهی در دام شاه
- بدون دیدگاه
- 661 بازدید
- مشخصات
- نویسنده : پروین غفاری
- دسته : بیوگرافی
- زبان : فارسی
- صفحات : #
- بازنشر : دانلود کتاب
- قرار گرفت
دانلود کتاب تا سیاهی در دام شاه
- مانده تا پایان جشنواره تخفیفی زمستانه
150.000 تومان
69.900 تومان
- کتاب اورجینال و کامل
- قبل از دانلود فیلتر شکن خود را خاموش کنید
📚 این کتاب هارو حتما بخون عالین ▾
🎲 اینم کتابای اتفاقی یهویی ▾
- قسمتی از کتاب
دانلود کتاب تا سیاهی در دام شاه
آغاز زندگی
خانه ما در خیابان نظامیه، نه چندان دور از میدان بهارستان بود. هر روز همسایهها دختری بور را میدیدند که از خیابان شاه آباد به سمت دبستان دخترانه نوروز میرفت. او یونیفرمی با روبانهای رنگارنگ پوشیده بود. مدیر مدرسه، خانم رضی، از دور مرا میدید و لبخند میزد و میگفت: «پروین، عجله کن. بقیه بچهها الان سر کلاسهایشان هستند.»
از پلهها بالا میرفتم و به کلاسم میرفتم. خانم رضی و بقیه معلمها پدرم را که در سازمان بازرسی مجلس کار میکرد، میشناختند. احترام همه به پدرم از کودکی غرور و تکبر را در من ایجاد میکرد. حس متفاوت بودن من با بقیه بچهها دائماً روحیه پرخاشگری مرا تقویت میکرد. بنابراین، حتی در بین همکلاسیهایم، حس قوی برتری من باعث تنش و اختلاف بین من و فرزندانم میشد. پدرم بین من و دختران دیگرش، مهین دخت و اظهر میدخت، تمایز آشکاری قائل بود. و احساس میکردم پدرم مرا بیشتر از آنها دوست دارد. دلیلش هر چه که بود، مرا روی پایش مینشاند و موهای طلاییام را نوازش میکرد. حتی حالا، بعد از این همه سال، بوی بدن پدرم هنوز در مشامم تازه است… در آغوشش نشسته بودم و احساس میکردم اینجا متعلق به من است. وقتی مادرم مرا دید، با چشمانی اشکبار روی زانوی پدرم زانو زد و گفت: «این دختر را خیلی لوس کردی…» بیشتر به او چسبیدم، ریش زبرش صورتم را میخاراند، اما این حس امنیت آرامشبخش هنوز در رگهایم جریان داشت. من با موفقیت از دبستان فارغالتحصیل شدم و به دبیرستان رفتم. دبیرستان شاهد هوکت نیز در ورودی جاده شاه آباد واقع شده بود. مدیر مدرسه، ممتاز، دوست پدرم نیز بود و این دوستی را با مهربانی با من جبران میکرد. پدرم میخواست همه فرزندانش تحصیلات عالی داشته باشند، بنابراین از دو معلم خواست که علاوه بر تحصیل در مدرسه، برای من و خواهرانم درسهای اضافی در خانه فراهم کنند. معلم انگلیسی من آقایی به نام آقای بهشتی بود و من به یاد دارم هر آنچه در مورد انگلیسی میدانم را از او یاد گرفتم. شوهر پسرعموی مادرم، مرحوم آقای محمد حجازی مطیع الدوله، برای تدریس ادبیات فارسی به خانه ما میآمد. بنابراین، من از سنین پایین ارتباطی با ادبیات و شعر کشف کردم. تنها کلاس مورد علاقه من در مدرسه موسیقی و آواز بود که توسط پیانیست مشهور آقای جواد معروف تدریس میشد.
او با وقار و متانت باورنکردنی وارد کلاس میشد و هرگز مستقیماً به چشمان دانشآموزان نگاه نمیکرد. وقتی زمان درس فرا رسید، به جعبه سیاه ویولن نزدیک شد و آن را در آغوش گرفت، گویی چیزی مقدس را از جعبه مخملی شرابی رنگش بیرون میآورد. با چند حرکت آرشه و سیم، صداهای روحانگیز سیمها که با آرشه کشتی میگرفتند در سراسر کلاس طنینانداز میشد. فوقالعاده زیبا بود و من رویای تبدیل شدن به یک نوازنده با همان روح و روان را در سر میپروراندم. صدای من خوب بود و معلمم این را میدانست. در حالی که مینواخت، به جز ساز و سیمها روی هیچ چیز تمرکز نداشت، اما گاهی اوقات سرش را کمی بلند میکرد، به من نگاه میکرد و دستانش را تکان میداد، انگار که آواز میخواند. صدای من در سراسر کلاس میپیچید.
بین ما، موضوع صحبت در حمام «موهایت» بود…
آن روز، تازه از مدرسه به خانه برگشته بودم. حس بدی داشتم. احساس میکردم هر لحظه ممکن است اتفاقی بیفتد. هیچکس خانه نبود. شوکه شده بودم. به باغ دویدم، یک صندلی چوبی زیر پاهایم گذاشتم و از دیوار به خانه همسایه نگاه کردم. زن همسایه، صدیقه خانم، با دخترش، رخشانده، دعوا میکرد. از مادرم کمک خواستم. مادرم دست رخشانده را گرفت و گفت: «پروین، مادرت رفته بیرون شیرینی و میوه بخرد. مگر نمیدانی نامزدت امشب میآید؟»
پاهایم میلرزید و صورتم سرخ شده بود. از چهار پله پایینتر هیچ پاسخی نیامد.
