دانلود کتاب تهی شهر
- بدون دیدگاه
- 612 بازدید
- مشخصات
- نویسنده : رنسام ریگز
- دسته : داستان , بزودی , خارجی
- زبان : فارسی, انگلیسی
- صفحات : #
- بازنشر : دانلود کتاب
- ترجمه فارسی و انگلیسی قرار گرفت
دانلود کتاب تهی شهر
- رمان اورجینال و کامل
- قبل از دانلود فیلتر شکن خود را خاموش کنید
کتاب های مشابه
کتاب های اتفاقی
این کتاب ماجرای خلق جهان ارباب حلقه ها را به تصویر می کشد. کتاب سیلماریلیون ...
کتاب ارزشمند هفت اورنگ به قلم جامی شاعر و نویسنده بزرگ ایرانی می باشد و ...
این اثر روایتگر زندگی فردی است که هم زمان با آغاز جنگ تحمیلی درسش را ...
این کتاب مفید و کاربردی به دو تایپ شخصیتی برونگرا و درونگرا پرداخته است و ...
کتاب های جدید
پشت چهرهای جوان و بینقص، رازی تاریک در حال شکلگیری است؛ رازی که با هر ...
نگاهی متفاوت، جذاب و طنزآمیز به زندگی چهرههای نامدار تاریخ؛ روایتی که وقایع و شخصیتهای ...
روایتی از آدمهایی که در جستوجوی جایگاه خود در زندگی، با روابط پیچیده روبهرو میشوند؛ ...
این اثر روایتی رازآلود از خانهای دورافتاده و مرموز است که شما را با معماهای ...
- قسمتی از کتاب
دانلود کتاب تهی شهر
ما در بندر پارو زدیم، از کنار قایقهای در حال بالا و پایین رفتن گذشتیم – که از درزهایشان زنگار میریخت، از کنار دستههای پرندگان دریایی خاموش که بر فراز بقایای صدفدار اسکلههای غرقشده لانه کرده بودند، از کنار ماهیگیرانی که تورهایشان را پایین انداخته بودند تا با نگاهی یخزده به ما خیره شوند، مطمئن نبودند – که آیا ما واقعی هستیم یا خیالی؛ صفی از ارواح ساکن در آب، یا ارواحی که به زودی خواهند بود. ما ده کودک و یک پرنده در سه قایق کوچک – و ناپایدار – بودیم که با شدتی آرام مستقیماً به سمت دریا پارو میزدیم، – تنها بندر امن برای کیلومترها که به سرعت پشت سر ما در حال عقبنشینی بود، ناهموار و – جادویی در نور آبی-طلایی سپیده دم. هدف ما، ساحل ناهموار سرزمین اصلی ولز، جایی روبروی ما بود اما فقط به طور مبهمی قابل مشاهده بود، – لکهای جوهری که در امتداد افق دور چمباتمه زده بود. – ما از کنار فانوس دریایی قدیمی، آرام در دوردست، که – همین دیشب صحنهی این همه آسیب روحی بود، پارو زدیم. آنجا بود که با انفجار بمب در اطرافمان، نزدیک بود غرق شویم، نزدیک بود با گلوله تکهتکه شویم؛ اینکه من اسلحهای برداشته و ماشهاش را کشیده و مردی را کشته بودم، عملی که هنوز برایم غیرقابل درک است؛ اینکه ما خانم پرگرین را از دست داده بودیم و دوباره او را – از آروارههای فولادی یک زیردریایی – پس گرفته بودیم، هرچند خانم پرگرین که به ما بازگردانده شده بود، آسیب دیده بود و به کمکی نیاز داشت که نمیدانستیم چگونه به او بدهیم. او اکنون روی عقب قایق ما نشسته بود و نظارهگر محو شدن پناهگاهی بود که ساخته بود، و با هر پارو بیشتر گم میشد. سرانجام از موجشکن عبور کردیم و به فضای خالی بزرگ رسیدیم و سطح شیشهای بندر جای خود را به امواج کوچکی داد که به کنارههای قایقهایمان برخورد میکردند. صدای هواپیمایی را شنیدم که از میان ابرهای بالای سرمان میگذشت و پاروهایم را به عقب کشیدم، گردنم را بالا کشیدم، و با دیدن تصویری از ناوگان کوچکمان از چنان ارتفاعی، متوقف شدم: این دنیایی که انتخاب کرده بودم، و هر آنچه در آن داشتم، و تمام زندگیهای گرانبها و عجیب و غریبمان، در سه تکه چوب شناور بر روی چشم وسیع و بیپلک دریا جای گرفته بود.
خدایا.
قایقهایمان به راحتی از میان امواج میلغزیدند، سه نفر در کنار هم، جریانی دوستانه ما را به سمت ساحل میبرد. ما به نوبت پارو میزدیم تا از خستگی جلوگیری کنیم، هرچند احساس میکردم آنقدر قوی هستم که تقریباً یک ساعت از تسلیم شدن خودداری کردم. خودم را در ریتم ضربات قایق گم کردم، بازوهایم بیضیهای طولانی را در هوا ترسیم میکردند، گویی چیزی را به سمت من میکشیدند که از آمدن امتناع میکرد. هیو پاروها را هدایت میکرد -روبروی من- و پشت سرش، در دماغه، اِما نشسته بود، چشمانش زیر لبه کلاه آفتابی پنهان بود و سرش را به سمت نقشهای که روی زانوهایش گسترده شده بود، خم کرده بود. هر از گاهی از نقشهاش نگاه میکرد تا به افق نگاه کند، و فقط دیدن صورتش در آفتاب به من انرژیای میداد که نمیدانستم دارم.
احساس میکردم میتوانم تا ابد پارو بزنم – تا اینکه هوراس از یکی از قایقهای دیگر فریاد زد و پرسید چقدر اقیانوس بین ما و سرزمین اصلی باقی مانده است، و اِما به سمت جزیره و سپس به نقشهاش نگاه کرد، با انگشتان باز اندازه گرفت و با کمی -تردید – گفت: “هفت کیلومتر؟” اما بعد میلارد، که او هم در قایق ما بود، چیزی در گوشش زمزمه کرد و اخم کرد و نقشه را به پهلو چرخاند، و دوباره اخم کرد، سپس گفت: “منظورم هشت و نیم است.” همین که این کلمات از دهانش خارج شد، احساس کردم خودم – و بقیه را – کمی پژمرده دیدم. هشت و نیم کیلومتر: سفری که میتوانست با کشتیِ دلخراشی که چند هفته پیش مرا به کِیرنهولم آورده بود، یک ساعت طول بکشد. مسافتی که به راحتی توسط یک قایق موتوری با هر اندازهای طی میشد. یک و نیم کیلومتر کمتر از مسافتی که عموهای از فرم افتادهام در آخر هفتههای عجیب و غریب برای خیریه میدویدند، و تنها چند کیلومتر بیشتر از مسافتی که مادرم در کلاسهای قایقرانی در باشگاه شیکش به آن میبالید. اما کشتی بین جزیره و سرزمین اصلی تا سی سال دیگر شروع به کار نکرد، و قایقهای پارویی پر از مسافر و چمدان نبودند، و همچنین برای اینکه در جهت درست قرار بگیرند، نیازی به اصلاح مداوم مسیر نداشتند. بدتر از آن، خندقی که از آن عبور میکردیم، خطرناک بود، یک کشتیخوار بدنام: هشت و نیم کیلومتر دریای متغیر و بدخلق، کف آن پوشیده از لاشههای سبز و استخوانهای ملوانان بود و دشمنان ما، جایی در تاریکی عمیق، در کمین بودند. آن دسته از ما که نگران چنین چیزهایی بودیم، گمان میکردیم که وایتها (موجودات فضایی) در همان نزدیکی، جایی زیر ما، در آن زیردریایی آلمانی، منتظرند. اگر آنها از قبل نمیدانستند که ما از جزیره فرار کردهایم، به زودی متوجه میشدند. آنها آنقدر برای ربودن خانم پرگرین تلاش نکرده بودند که پس از یک تلاش ناموفق تسلیم شوند. کشتیهای جنگی که مانند هزارپا در دوردست حرکت میکردند و هواپیماهای بریتانیایی که بالای سرمان مراقب بودند، کار را برای زیردریایی بسیار خطرناک میکرد.
- مانده تا پایان جشنواره تخفیفی زمستانه
