دانلود کتاب مهمان مامان
- بدون دیدگاه
- 523 بازدید
- مشخصات
- نویسنده : هوشنگ مرادی کرمانی
- دسته : داستان , بزودی
- زبان : فارسی
- صفحات : #
- بازنشر : دانلود کتاب
- قرار گرفت
دانلود کتاب مهمان مامان
- رمان اورجینال و کامل
- قبل از دانلود فیلتر شکن خود را خاموش کنید
کتاب های مشابه
کتاب های اتفاقی
حول محور داستان به زندگی پسربچه ای می پردازد که از سوی بخشنده انتخاب شده ...
کتاب چگونه با هرکسی صحبت کنیم از ( لیل لوندز ) شامل ۹۲ راهکار جدید ...
این اثر که یکی از برترین و کامل ترین منابع در حوزه آشپزی محسوب می ...
کتاب های جدید
یک سفر ساده قرار است زندگی مریم را برای همیشه تغییر دهد؛ جایی که عشق، ...
اگه تا حالا حس کردی هیچکس واقعاً تو رو نمیفهمه، شاید با یومی چانگ خیلی ...
پشت چهرهای جوان و بینقص، رازی تاریک در حال شکلگیری است؛ رازی که با هر ...
نگاهی متفاوت، جذاب و طنزآمیز به زندگی چهرههای نامدار تاریخ؛ روایتی که وقایع و شخصیتهای ...
- قسمتی از کتاب
دانلود کتاب مهمان مامان
خدای من! خانه مثل دسته گل شده! بکار قرصها، کپسولها و شیشههای شربت را از پشت آینه برداشت و آنها را داخل یک کیسه پلاستیکی گذاشت.
با دقت گوش داد. سپس صدایی شنید. یک ماشین. به کوچه پیچید و پارک کرد.
امیر آمد. دوید و در را باز کرد.
صدای مادرش را از اتاق پشتی شنید.
نه، نه، نرو، صبر کن.
امیر گفت.
حالا چه کار کنیم؟ برویم یا نه؟
داشت با روزنامه خیس روی شیشه اتاق نقاشی میکرد. مادرش وحشت کرده بود و حرصش میگرفت. از اتاق پشتی بیرون آمد.
یک توری در دستش بود.
صبر کن، خودشان در را میزنند، از خدا بخواه، زود میرسند. زنگ زدم چون هنوز نمیدانم پدرت کیست.
برو به کارخانهای که همه چیز درست میکند، تلفن را قطع کن و برو. دارم فکر میکنم این مرد چقدر میارزد…
صدای در زدن آمد. کسی در میزد.
بهره گفت: «دیدی این کار را کردند؟ امیر، بیا، روزنامه خیس را مچاله کن، به آن دست نزن و برو سمت در.»
مادرش با صدایی که ترکیبی از خشم و اضطراب بود گفت: «امکان ندارد، امکان ندارد، امکان ندارد. امکان ندارد. کار آنها بود. شاید پدرت بوده.»
اگر پدرت بوده. اگر کلید داشت، در نمیزد.”
دوباره در زدند. بهاره گفت: “اگر در را باز نکنیم، اگر صدیقه آن را باز نکند، یکی از همسایهها باید آن را باز کند.”
آنها آماده رفتن میشدند. به همه گفتم که مهمان داریم و میخواهیم خودمان در را باز کنیم.
دوباره در زدند و مادرش با گیجی و حیرت به در خیره شد.
او قدرت رفتن به سمت در را نداشت. ای وای، من نبودم. اگر اینطور است، با این وضعیت و لباسها و موهای نامرتبش چه باید بکنند؟
اتاق مرتب و منظم است و موها و لباسهایش تمیز است. چقدر وسواسی، مامان.
مامان مهمان دارد.
صدای پا از باغ میآمد.
مادر صدیقه میخواست در را باز کند.
او دوید. در این گیجی، مچ پایش پیچ خورد و نزدیک بود از پلههای جلوی اتاق بیفتد. اتاق در طبقه دوم بود. آنها از پلهها بالا رفتند، یک پله بالاتر از کف باغ.
مادر دوید. سیدیکا آنقدر ضعیف و شل بود که نمیتوانست سریع راه برود.
مادر از جا پرید و به او رسید. امیر خندید.
فکرش را بکنید که مادر خسته و ضعیفش اینقدر عاقل شده باشد.
فقط خدا میداند که با مهمان امروز چه نقشهای دارد.
صدیکا در راه برگشت به عقب نگاه کرد.
مادر بیرون در ایستاد. روسریام را مرتب کردم و آب دهانم را قورت دادم. نگاهی به پیراهن نویم انداختم و با دستان لرزان به آرامی در را باز کردم.
مادرم شوکه شده بود.
خواهش میکنم، خانم اخوان. ترسیده بودم. فکر کردم مهمان هستند. پسر خواهرم و خواهرشوهرم میخواستند بیایند. اولین باری بود که شنیده بودند مریض هستم. آمدند، سلام کردند، حدود 10 دقیقه نشستند، سپس رفتند. وقتی شنیدم که بعدازظهر میآیند، خودم را کشتم. ببین، این باغ را مثل یک دسته گل کردی.
کوچه را هم تمیز و جارو کردی. حالا، امیدوارم کوچهدارها آن را تمیز نگه داشته باشند. حداقل برای چند ساعت.
بچهها میتونن کمک کنن؟
آنها یک ساعت زودتر رسیدند. مثلاً امروز پنجشنبه است و آنها از مدرسه زود آمدند. خب، پس اینجا هستند.
زنی به نام بهاره شکایت میکند. “اینجا چه گذاشتهای؟ چه چیزی را میخواهی روی طاقچه بگذاری؟”
امیر از یک اتاق به اتاق دیگر میرود و میگوید: “مامان، چی بخورم؟ چطور میتوانم از این شکم خلاص شوم؟”
من هم همین را میگویم، بچه. چیزی را که پدرت خریده بخور.
ببخشید، گلاب در خانه هست؟ میخواهم حلوا درست کنم، اما میبینم گلاب نیست.
این رجب مستحق لعنت خدا نیست. آب بوی بد میدهد. گلاب در این نیست. البته گلاب مال این بنده خدا نیست.
آن را برایش میآورند.
مادر سرش را برمیگرداند. “بهره، مادر، یک لیوان گلاب برای من بیاور. نه یک بطری کامل عرق نعناع. فقط نصفش را بیاور.”
بابا رسید. او یک هندوانه حمل میکرد. سعی کرد خانم اخوان را به داخل بیاورد.
مادر گفت. پدرم قبلاً رفته بود. نزدیک اتاق بود. صدای مادرم را نمیشنیدم.
صدای یک مرد هم بود.
خانم اخوان با یک بطری گلاب رفت. مادرم در را بست. من هم دنبال پدرم وارد اتاق شدم.
اگر مهمان بودید، مثل برق به خانه بهاره میدویدم. هندوانه را بیاورید و در یخچال بگذارید.
مامان، دوست دارید این تور را روی آینه آویزان کنم؟
بله، این دستور بود؟
نه، خیلی قدیمی است و از مدتها نگهداری زرد شده. مال مادربزرگت بود؟
او بارها خندید.
نباید در کارهای من دخالت میکردی. ساکت شو. هر چه میگویم انجام بده.
کمی آجیل بخر و چیزی شیرین بیاور. بیا، لباس بپوش. بهتر است الان بیایی. کلی کار دارم.
هنوز لیوان را شستهام. داری مرا میکشی. بلد نیستی دو تا شیشه رو بشوری؟
بابا گفت. داری خودتو میکشی زن.
میخوای چیکار کنم؟ چیکار کردی؟ مبل و صندلیها رو جمع کردی؟
صدای مرغها رو تو حیاط میشنوم.
وای نه، مرغها حیاط رو کثیف کردن. نمیدونم چند بار به اون زن گفتم که مرغها رو نصف روز تو قفسهاشون بذاره.
آسمان که به زمین نمیخوره.
- مانده تا پایان جشنواره تخفیفی زمستانه
