یک سفر ساده قرار است زندگی مریم را برای همیشه تغییر دهد؛ جایی که عشق، خانواده و رازهایی پنهان، مرز میان رؤیا و واقعیت را محو میکنند. اما پشت این سفر چه چیزی انتظار مریم را میکشد؟
کتاب بازی عشق اثر رجبعلی اعتمادی است.
یک سفر ساده قرار است زندگی مریم را برای همیشه تغییر دهد؛ جایی که عشق، خانواده و رازهایی پنهان، مرز میان رؤیا و واقعیت را محو میکنند. اما پشت این سفر چه چیزی انتظار مریم را میکشد؟
کتاب بازی عشق اثر رجبعلی اعتمادی است.
درباره زندگی پس از مرگ که در دنیاهای مختلف ( دوزخ، برزخ، و بهشت ) ...
پیپا در یک مهمانی با تم بازی قتل شرکت می کند ، جایی که همه ...
رابطه بین نیک و نوح در دشوارترین لحظه خود با مشکلاتی روبرو شده است و ...
درباره مردی به نام ناکاتا با توانایی عجیب و شگفت انگیز که قادر است با ...
یک سفر ساده قرار است زندگی مریم را برای همیشه تغییر دهد؛ جایی که عشق، ...
اگه تا حالا حس کردی هیچکس واقعاً تو رو نمیفهمه، شاید با یومی چانگ خیلی ...
پشت چهرهای جوان و بینقص، رازی تاریک در حال شکلگیری است؛ رازی که با هر ...
نگاهی متفاوت، جذاب و طنزآمیز به زندگی چهرههای نامدار تاریخ؛ روایتی که وقایع و شخصیتهای ...
ساعت 9:30 صبح بود که من و پدر و مادرم وارد ایستگاه قطار تهران مشهد شدیم. با دیدن قطار سیاه از راه پله های بلند ایستگاه و مردمی که مثل مورچه ها سر و عقب به سمت آن هجوم می آورند، ترس و اضطراب بر من غلبه کرد. پدرم که کوتاه قد و چاق است، به سختی کیسه و زباله را حمل می کرد. اول نگاهی به ایستگاه انداخت و بعد با همان لحن آرام و دوستانه گفت: «مریم مواظب باش، اینجا آدمهای زیادی هستند.» وای من چه پدر مهربان و خوبی دارم. او در هر زمان و مکان از مریم مراقبت می کند. او همیشه مریم را همان دختر کوچکی می بیند که در پول شما و شیطان شماست. در حالی که دست مریم را می گرفتم تا راه را به او نشان دهم، ناگهان دستش را از دست پدرش قاپید و از میان کالسکه ها تا آن طرف جاده دوید و عرق سردی بر پشت پدرش گذاشت. سرم را چرخاندم تا به چهره عرق کرده پدرم و قدم های آهسته مادرم نگاه کنم و مثل همیشه در سکوت راه می رفتم. گفتم. “بابا نترس من الان 16 سالمه…”
پدر با رضایت لبخند زد… همیشه به کوچکترین دخترش مریم افتخار می کرد. هر وقت خانواده کوچک ما جمع می شدند، پدرم در مورد سه دخترش که با خلق و خوی نظامی و شخصیت سالم آنها را به جامعه بزرگتر واگذار کرده بود، قاطعانه و صریح نظر می داد. او می گفت: “من همه آنها را دوست دارم، اما مریم دختر خاصی است.” خواهرانم به نشانه اعتراض لب باز می کردند و می گفتند سرهنگ کتت را در بیاور.
تبعیض به خاطر سنم… خواهرم اغلب میگفت: “فکر میکنم این نوع کامنتها حتی بدتر از اظهارنظرهای وحشتناک نژادپرستان است.” اینجور مواقع مادرم موقع سرو غذا صدایش را بلند می کرد و خرخر می کرد…
سرهنگ! سرهنگ لطفا بس کن اینها دختر شما نیستند؟ قلبشان نزدیک بود از این حرف ها بترکد.
اما سرهنگ پیر که در آستانه بازنشستگی بود، دست مریم کوچولو را گرفت و او را به آغوش گرمش که همیشه بوی تنباکو می داد کشید و گفت: وای نه، به خدا قسم، به چشمان درشت سیاهش نگاه کن، مثل این است که وقتی مادرم چشمانش را کاشتم، دو ستاره از آسمان برداشته و در صورتش کاشتم… «سرهنگ، به خدا قسم، تو پیرتر از آن هستی که اینطور حرف بزنی، داستان وحشتناکی است…» بالاخره پدرم دیگر طاقت نیاورد و دستم را گرفت و دو سه دستگاه را به سختی از دیوارهای قطور ایستگاه می کشید.
آن روز برای اولین بار قطاری را از نزدیک دیدم. من یک دختر روستایی هستم که در شهر بزرگ شده ام و همیشه رویای همه چیز را برای خودم می دیدم. و رویاهای ما، دختران، همیشه زیباتر از واقعیت است… من قطار را پرنده ای زیبا و برازنده با بالهای زیبا پر از نقش و نگار تصور کردم. هر بار که می خواند آوازش در سراسر صحرای خدا طنین انداز می شد. اما حالا یک چیز سنگین و سیاه مانند اژدها مقابلم بود که از دهانش آتش می دمید… سوت قطار بلند شد. یک متر پریدم جلو و پدرم بلند خندید و سرم را آرام زیر بغلش گرفت. دو مردی که برای تحسین منظره و دادن کادو به ایستگاه آمده بودند، از خنده منفجر شدند و صدای یکی از آنها شنیده شد که گفت: “اوه، بله، او متاهل است و اکنون دو بچه دارد که تقریباً قد ما هستند. من تعجب می کنم که چگونه آنها را زیر بغلش پنهان می کند …” همان طور که دوستانم گفتند، مثل همیشه، به نظر می رسید که متلک های مردها از یک گوش دیگر خارج شده است. من هنوز 16 ساله نشده بودم اما شبیه یک دختر 19 ساله بودم… پدرم گفت. به حول و قوه ی خداوند است که مریم برخلاف همه ی اوصاف، ضعیف، کوچک و زرد رنگ نیست، بلکه در میان این زنان، زن زیبا و سالمی است». هیچ کس حاضر نیست باور کند که مریم فقط یک دختر است. پدرم دستم را گرفت و از درهای باریک آهنی عبورم داد. اگر در را بشکنم، حیوان بزرگی در را برایم باز می کند. چیزی که مرا بیشتر متعجب کرد فضای قطار بود… در این فضا هیچ ظرافتی وجود نداشت، در و دیوار ها آهنی بود، خشک و بی روح بود… به نظر من فضای بهشت به هیچ وجه مناسب یک دختر احساساتی نبود. مسافران این قطار مرا هل دادند و فریاد زدند.
کتاب در حال بارگذاری لطفا صبر کنید …
ما یک موتور جستجوی کتاب هستیم
اگر کتاب شما به اشتباه در سایت ما قرار گرفته و درخواست حذف دارید
از واتس اپ یا ایمیل زیر به ما اطلاع دهید تا سریعا حذف کنیم