دانلود کتاب هر دو در نهایت می میرند

درباره زندگی دو پسر جوانی می باشد که فقط یک شبانه روز دیگر فرصت زندگی کردن را دارند. کتاب هر دو در نهایت می میرند اثر آدام سیلورا است.

دانلود کتاب هر دو در نهایت می میرند

تخفیف ویژه

150.000 تومان

69.900 تومان

کتاب های مشابه

کتاب های اتفاقی

این کتاب جذاب و دلنشین داستان زندگی دختر جوانی را به تصویر می کشد که ...

در این داستان نویسنده زندگی خانواده و نسل‌ های قبلش را روایت می کند. کتاب ...

این کتاب تاریخی در باره زندگی شخصیتی به نام سینوهه می باشد که وقتی نوزاد ...

این اثر بی نظیر مطالب بسیار کاربردی را در رابطه با علم روانشناسی به شما ...

درباره زندگی یکی از استادان بزرگ نقاشی که علاوه بر هنر ، یک مبارز سیاسی ...

کتاب های جدید

دکتر نورمن برای یافتن اسرار بدن از جمله عشق و کشف اسرار مغز مطالب بسیار ...

این شاهکار یک کتاب در ژانر عاشقانه می باشد که نویسنده ، آن را در ...

این کتاب به شما آموزش می دهد که چگونه آرامش را در میان درد های ...

این نویسنده با هنر آشپزی زمانی آشنا شد که در زندان به سر می برد ...

داستان این کتاب درباره دختر جوانی به اسم جولیت است که در بند اسارت مورد ...

دانلود کتاب هر دو در نهایت می میرند

سپتامبر 5، 2017
متیو تورس در 12:22
رسول مرگ تماس می گیرد و می خواهد از مرگ من هشدار دهد – امروز، من می خواهم بمیرم فراموش کردن انچه که گفتم زیرا “هشدار” یک کلمه خاص است، کلمه ای که معمولا زمانی استفاده می شود که می توان از چیزی اجتناب کرد، مانند یک ماشین برای کسی که از چراغ قرمز عبور می کند، بوق می زند تا به او هشدار دهد که متوقف شود، اما این تماس فقط برای اطلاعات است. تلفن من ان را از طرف دیگر اتاق پخش می کند. هنوز هیچ اتفاقی نیفتاده خیلی ترسیده بودم انها صدها فکر داشتند و مرا غرق میکردند. شرط می بندم این همان بحرانی است که یک چترباز وقتی می خواهد برای اولین بار از هواپیما بپرد یا احساسی که یک پیانیست در اولین کنسرت خود احساس می کند، تجربه می کند. آهسته
من هرگز این شانس را نخواهم داشت که بفهمم ایا واقعا اینگونه است یا نه. فقط یک دقیقه پیش من متون سایت شمارش معکوس را خواندم – جایی که اخرین روز مردم اخرین ساعت های زندگی خود را در قالب وضعیت ها و عکس ها با دیگران زندگی می کنند. اخرین چیزی که خواندم در مورد یک دانش اموز بود.
او می خواست یک خانه جدید برای سگش پیدا کند و اکنون من در حال مرگ بودم.
قرار بود… نه…. بله، بله
سینهام سنگین شد. امروز میمیرم
من همیشه از مرگ میترسیدم، نمیدانم چرا فکر میکردم این ترس مانع از وقوع ان میشود. البته، من می دانستم که او تمام وقت از من محافظت نمی کند، اما حداقل او ان را به اندازه کافی متوقف می کند تا من رشد کنم. پدرم به من القا کرده بود که باید وانمود کنم شخصیت اصلی داستانی هستم که در ان هیچ اتفاق بدی نمی افتد، به خصوص مرگ، زیرا قهرمان همیشه زنده می ماند. برای نجات همه در زمان نیاز. صدایی در سرم ارام بود و پیام اور مرگ در طرف دیگر خط تلفن منتظر بود تا به من بگوید که امروز هجده ساله می شوم.
که بمیرد
واو، من واقعا…
من نمی خواهم تلفن را بردارم، ترجیح می دهم به اتاق خواب پدرم بروم و زمین و زمان را نفرین کنم.
دهم، بهم بگو چه زمان بدی رو انتخاب کرده که توی بیمارستان باشه یا به دیوار مشت بزنه
در زدن، از زمانی که مادرم مرد وقتی که من به دنیا امدم، باید می دانستم که به زودی می میرم، صدای زنگ
تلفن برای سیزدهمین بار زنگ زد و من نمی توانستم بیشتر از این در مورد انچه که امروز اتفاق می افتد هیجان زده باشم.
باید دور بمونم لپ تاپی را که روی پاهایم بسته شده بود به تخت هل دادم و بلند شدم. گیج شده بودم. مثل یک زامبی احساس سردرگمی میکردم، خیلی اهسته و مثل مردهها به سمت میزم میرفتم.
موبایل
روی تلفن نوشته شده بود، پیام رسان مرگ. بدیهی است، من در حال نوشتن این بودم، اما به سختی به تماس پاسخ دادم، چیزی نگفتم، مطمئن نبودم چه بگویم. من نفس می کشیدم زیرا کمتر از بیست و هشت هزار نفس باقی مانده بود – میانگین تعداد تنفس روزانه فردی که نمی میرد – و من می خواستم از انها استفاده کنم.
سلام? من از رسول مرگ می خواهم، من اندریا هستم. تیموتی، هستی؟
تیموتی.
اسم من تیموتی نیست
من به اندریا گفتم، شما اشتباه کردید، قلب من ارام شد، حتی اگر من در مورد تیموتی جدی بودم. اسم من منو است. من این نام را از پدرم به ارث برده ام و ان را نیز دوست داشتم.
میتوانستم ان را به پسرم منتقل کنم و حالا اگر بچه داشتم میتوانستم.
من صدای صفحه کلید را شنیدم، احتمالا چیزی را در پایگاه داده خود اصلاح کرد. اوه، متاسفم، تیموتی مردی بود که من قطع کردم
اخبار خوب پیش نرفت مرد بیچاره تو متیو تورس هستی، درسته؟ به همین ترتیب، اخرین امید من نابود شد.
متیو، میتونی تایید کنی که تویی؟ متاسفانه امشب باید با خیلیهای دیگر تماس بگیرم. من همیشه تصور می کردم که رسول من – انها انها را رسول می نامند، نه من – بسیار دلسوز خواهد بود و شنیدن اخبار را برای من اسان تر می کند.
حتی بیشتر از وحشت از این اتفاق که من در این سن و سال جوان باید باشم. من نمی خواهم صادقانه صحبت کنم، من اهمیتی نمی دهم اگر او کمی زبان به من داد و گفت که اکنون که حداقل می دانم که امروز اخرین روز زندگی من است، باید از ان لذت ببرم و بیشترین استفاده را از ان داشته باشم، بنابراین حداقل من در خانه نخواهم ماند و یک پازل هزار تکه ای را که هرگز به موقع به پایان نمی رسد، و من از انجام کارهای کثیف می ترسم، اما این پیام رسان باعث شد فکر کنم که وقت او را تلف می کنم.
من این کار را می کنم زیرا ظاهرا، بر خلاف من، او کارهای زیادی برای انجام دادن دارد. من خوبم. من متیو هستم
متیو، متاسفم که بهت اطلاع میدم که در 24 ساعت اینده میمیری.

بیشتر ...
واتس اپ
تلگرام
فیسبوک
لینکدین
پینترست

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

ساعت ها
دقیقه‌ها
ثانیه‌

کتاب در حال بارگذاری لطفا صبر کنید …

ما یک موتور جستجوی کتاب هستیم
اگر کتاب شما به اشتباه در سایت ما قرار گرفته و درخواست حذف دارید
از واتس اپ یا ایمیل زیر به ما اطلاع دهید تا سریعا حذف کنیم