این کتاب جذاب و دلنشین داستان زندگی یکی از حاجیان بازاری تهران قدیم به نام ابو تراب را به تصویر می کشد . کتاب حاجی آقا اثر صادق هدایت است.
دانلود کتاب حاجی آقا
- بدون دیدگاه
- 2,775 بازدید
- مشخصات
- نویسنده : صادق هدایت
- دسته : داستان , رایگان
- زبان : فارسی
- صفحات : 143
- بازنشر : دانلود کتاب
- قرار گرفت
دانلود کتاب حاجی آقا
- رمان اورجینال و کامل
- قبل از دانلود فیلتر شکن خود را خاموش کنید
دانلود کتاب حاجی آقا
- رمان اورجینال و کامل
- قبل از دانلود فیلتر شکن خود را خاموش کنید
کتاب های رایگان
کتاب های مشابه
کتاب های اتفاقی
عشق به خود، کلید باز کردن عظمت درونی شماست. این کتاب ارزشمند نقل قول های ...
نویسنده در این کتاب راز های اداره کردن این جهان را به طرز صریحی روایت ...
این اثر زیبا درباره دختری جوان و پیرمردی سال خورده در یک محله فقیرنشین است ...
روایتی تلخ و متفاوت از آدمهایی که در میان فقر و تنهایی دستوپنجه نرم میکنند؛ ...
درباره زندگی پس از مرگ که در دنیاهای مختلف ( دوزخ، برزخ، و بهشت ) ...
کتاب های جدید
فکرشو بکن، از نیمکت مدرسه یهو پرت شی وسط یه مأموریت جاسوسی؛ دیگه چی از ...
گذشتهای تاریک، قتلهایی مرموز و رازهایی که نباید فاش شوند؛ وقتی حقیقت پشت درهای بسته ...
چگونه میتوان ذهن را آرامتر، متمرکزتر و هدفمندتر کرد؟ با تکنیکها و ایدههایی آشنا شوید ...
گاهی حقیقت پشت پنجرهای پنهان است که هر روز از کنارش میگذری؛ معمایی نفسگیر از ...
اگر فکر میکنید واقعیت همان چیزی است که هر روز میبینید، این سفر ذهنی میتواند ...
- قسمتی از کتاب
دانلود کتاب حاجی آقا
حاجی آقا طبق معمول با عصای زن در حیاط قدم زد و با نگاهی تیز به اطراف نگاه کرد و دستور داد و اعتراض خانواده را پذیرفت و ردای نازک شتری خود را از زیر تخت درآورد و به داخل راهرو رفت. از تاریکی گذشت و وارد سالن شد. بعد رفت و روی سکوی جلوی راهرو نشست
نشست
قفسه سینه اش را سپر کرد و لبه عبایش را روی پاهایش کشید. قوزکهای مودار کیلی و پیلهاش که از بالا تا پایین شلوارش کشیده میشد و به داراییهای چاق او میرسید، به طور موقت زیر پرده زنبور عسل او مخفی بود. محوطه لابی پاک شده و تمیز بود، ولی چون همسایه گل و لای حوض خود را به داخل کوچه ریخته بود، بوی تند فضای لابی را پر کرده بود.
حاجی آقا به چوبش لم داده بود و با صدای بلند داد زد:
معنی! ای مراد؟ …
این حرف هنوز بر لبانش بود که مرد سن بالای خوشتیپ بسیار لاغر است
پیرمرد با عجله وارد راهرو شد و دستش را روی سینه اش گرفت و پاسخ داد:
جانم آقا دوباره کجا رفتید؟ بعد از ظهر لنگ در را باز کن
بوی خاک میده مراد در را باز کرد و با طرزی خجالتی گفت: آقا! بانو
سردرد داشت و به من گفت برو سیر بیار. – ای ابله بیچاره ! چه کسی به شما اجازه داده است؟ این همه ساله که کارگر منی نمیفهمی که فقط و فقط من باید بهت بگم چی کار کنی ؟ الان حالم بهتره
خانم میام بهتر از هر روز بود چرا نگفتم سردرد داره؟ اینها چشمان شتر است. به دقت دندونامو شمردی با این همه شکر و شیرینی و پنیر قندی که در این عمارت می خورند، انگار از این خانه روغن دریا هستند، همه با شیرینی و شکلات زندگی می کنند! برو به خانه مردم نگاه کن یک روز برای سردرد، روز دیگر برای مهمان، روز دیگرش برای فرزند که با کاغذ پول جمع نمی کند. و سرش درد می کرد
دوست داشت یک لیوان شکلات بخورد.. این زن سر دردش دائمی است .
راهی هست..
آقا! شکر نبود.
آیا دوباره از خودت جاسوسی کرده ای؟ حرف من را قبول کردی؟ شکر چطور
اینطور نیست؟ در سحرگاه یه کیسه شکر بهشون دادم الان میخ میخوان .
وقتی که کم بود مشکلی نبود ولی آخه تعدادشان زیاده که با هم رقابت دارند. بانو خاتون خدا خیرت بده! منو سیاه کرد.
هی دکتر اصلا بهبودی نداره همونطوری ثابت مونده . اصلا نمی دونم داشتانش چیه
می دانی عمری طولانی کرد، حاجی چشمانش مثل قبر گشاد شد و سرش را با ناامیدی حرکت داد: مردی که کارش را به اینجا رساند، بهتر است هر چه زودتر از شر من خلاص شود. من از صبح تا غروب زندگی می کنم، وقتی می روم داخل، باید وسایل فرزندانم مرتب کنم ، یا دعوای زناشویی، یا مریضی بانو خاتون ! مثلاً این یک تسلی برای میان سالی من است ! خودت دقیق تر از این قضیه با خبری . چقدر برای به دست آوردن آن پسر خرج کردم، چون پسر اول بود او را به تحصیل فرستادم و پس از آن نظری هایی که دادم او باید خانه ام را ترک کند. دیدی چه بلایی سرم اومد ؟ در امان از شر دوستان بد؛ خیلی ها آمدند. شما شاهدان، من مجبور شدم از او سلب ارث کنم: هی شرط بندی ، هی عیاشی . هیچ گنجی زیر سرم نیست. همه نگاه ها به جیب منه ، اگر سر قرقره خم بشه ، الاغ را بیاور و باقالی بر پشتش جا کن . امروز هنوز مراقب احتاج دارم . استخوان هایم هر روز پوک تر می شه ، این تومور بیضه غیر قابل کنترل است ، وضعیت بیمار این است : امروز که موهایم را مرتب کردم، یک تار مو ریخت …
مراد نگاهی به سر طاس تاس حاجی انداخت، اما گوش هایش بین کلمات نبود .
همیشه خدا از این تلاوت ها و امثال اینها می گفت .
- مانده تا پایان جشنواره تخفیفی زمستانه






