این کتاب جذاب و دوست داشتنی به نویسندگی مهدی پرتوی داستان های شیرین و آموزنده ای را برای برای کودکان و نوجوانان شما به تصویر می کشد.
دانلود کتاب قصه های کلیله و دمنه
- بدون دیدگاه
- 2,208 بازدید
- مشخصات
- نویسنده : مهدی پرتوی
- دسته : داستان , آموزشی , رایگان
- زبان : فارسی
- صفحات : 124
- بازنشر : دانلود کتاب
- قرار گرفت
دانلود کتاب قصه های کلیله و دمنه
- رمان اورجینال و کامل
- قبل از دانلود فیلتر شکن خود را خاموش کنید
دانلود کتاب قصه های کلیله و دمنه
- رمان اورجینال و کامل
- قبل از دانلود فیلتر شکن خود را خاموش کنید
کتاب های مشابه
کتاب های اتفاقی
این کتاب درباره هامبرت ، یک استاد ادبیات روانی است که پدرخوانده دلورس هیز می ...
این کتاب مفید و آموزنده درباره زندگی دو پسر نوجوان به نام های ( یونجائه ...
داستان این کتاب دلنشین ، زندگی یک خواهر و برادر را در حالی روایت می ...
این کتاب تاریخی و ارزشمند درباره زندگی نامه حسن صباح و تاریخ کهن سرزمین عزیزمان ...
کتاب های جدید
یک سفر ساده قرار است زندگی مریم را برای همیشه تغییر دهد؛ جایی که عشق، ...
اگه تا حالا حس کردی هیچکس واقعاً تو رو نمیفهمه، شاید با یومی چانگ خیلی ...
پشت چهرهای جوان و بینقص، رازی تاریک در حال شکلگیری است؛ رازی که با هر ...
نگاهی متفاوت، جذاب و طنزآمیز به زندگی چهرههای نامدار تاریخ؛ روایتی که وقایع و شخصیتهای ...
- قسمتی از کتاب
دانلود کتاب قصه های کلیله و دمنه
روزی روزگاری خوش و پر برکت ، یک مرد پارسا در یک چمن زار سرسبز و زیبا نشسته بود و در کنار رودخانه ای زیبا ، آرامش می یافت . همین لحظه ای که او در این آرامش بود، گربه ای ناگهان در حال حمله به یک بچه موش بود . زاهد با دیدن این صحنه ناگوار ، با تاسف به قلب دردناک بچه موش نگاه کرد و سپس آن را از دست گربه نجات داد . سرانجام، این مرد با دل تنگ ، بچه موش را در برگی پنهان کرد و با خود به منزلش برد ، با امیدی که خانواده بچه موش اذیت نشوند .
مدتی بعد مرد پارسا از خدا عاجزانه درخواست تا موش کوچولو را به یک خانوم کوچک تبدیل کند . دعای او قبول شد و موش کوچولو به دختری کوچک تبدیل شد . او دختر بچه را به یکی از شاگردانش تحویل داد و از او خواست تا سرپرستی این دختر را قبول کند . مدت ها بعد دختر کوچک به خانومی زیبا تبدیل شده بود . در یکی از روز ها مرد پارسا پیش خانوم جوان رفت و گفت : « تو دم بخت هستی . هرکی رو که دوست داری انتخاب کن و من تو را به او می دهم . » دختر گفت: « من می خواهم کسی را که تواناتر و با شکوه تر از بقیه باشد برای ادامه زندگی انتخاب کنم . » مرد پارسا نگاهی انداخت و خندید در همین حین گفت : « تو خورشید را می خوای . » دختر با غرور پاسخ داد : « بله ، آفتاب را می خواهم . » مرد پارسا او را به سمت آفتاب هدایت کرد و گفت : « این دختر زیبا در آرزوی شوهری با شکوه و تواناست . از تو می خواهم که با این دختر جوان ازدواج کنی . »
خورشید روشن قهقهه زد و در همین حال جواب داد که موجودی وجود دارد که می تواند حتی از من هم برتر باشد ، در آینده ، کسی که مرا می پوشاند و نسیم نور من را از دست انسان ها می گیرد ، از من تواناتر خواهد بود . در همین حال ، ابری تیره ظاهر شد و آفتاب را پوشانده و روز را به شب تبدیل کرد . مرد پارسا به سوی ابر رفت و به آن گفت : ” ای ابر تاریک ، دخترک زیبا به دنبال همسری قوی و قدرتمند است . من از تو درخواست می کنم که با او ازدواج کنی .
ابر با گریه ای عمیق ، اظهار کرد : ” ای کاش اینگونه نبود ، اما فردی وجود دارد که قوی تر از من است و مرا مثل پرگاهی به هر سویی که خواسته ببرد .” ناگهان ، باد به شدت وزید و ابر سیاه را فراری داد . مرد پارسا به باد گفت : ” ای باد قوی ، آیا موافقی که با این دختر زیبا و جوان ازدواج کنی و خوشبخت شوی ؟ ” باد پاسخ داد : ” ای مرد پارسا ، من فردی را می شناسم که حتی من نمیتوانم در برابر او مقاومت کنم . آن فرد کوهی است که پایدار و محکم است . هر وقت که من به سوی او میآیم ، مرا در بر می گیرد و مانند خاک پای خود ، مرا زیر سلطنت خود می نهد . ”
مرد پارسا به کوه قوی نیرومند گفت این خانوم زیبا و جوان می خواهد ازدواج کند ولی شرط ازدواجش این است که همسر قوی و نیرومند مثل تو داشته باشد ، تو حاضری با این دختر زیبا و جوان ازدواج کنی ؟ کوه نیرومند و قوی آهی در دل خودش کشید و به مرد پارسا پاسخ داد ظاهر من را نبین تو فکر می کنی که من از همه با عزمت تر و نیرومند تر هستم ولی اینطور نیست موش ها من به این عزمت را با دندان های تیزشان سوراخ می کنند و برای خودشان خانه ایی امن و محکم می سازند …
خانوم جوان با شادی درونش به مرد پارسا گفت : این کوه حرف درستی می زند موش از همه نیرومند تر است .
مرد پارسا به موش گفت آیا با این خانوم جوان و زیبا ازدواج می کنی ؟
موش به مرد پارسا پاسخ داد ما موش ها فقط با هم ازدواج می کنیم .
خانوم جوان با ناراحتی که در وجود خود داشت به مرد پارسا گفت خواهش می کنم می خواهم دوباره موش شوم .
مرد پارسا هم برای بار آخر از پرورگار بزرگ خواست تا او را به موش تبدیل کند و خداوند هم قبول کرد. در آخر این دو موش دوست داشتنی ازدواج کردند و سال های سال در کنار هم به خوشی و خرمی زندگی کردند .
- مانده تا پایان جشنواره تخفیفی زمستانه
