داستان این کتاب عاشقانه روایت خاطرات یک انسان رویا پرداز می باشد . کتاب شب های روشن اثر فئودور داستایوفسکی است .
دانلود کتاب شب های روشن ( شب های سپید )
- بدون دیدگاه
- 5,497 بازدید
- مشخصات
- نویسنده : فئودور داستایوفسکی
- دسته : داستان , خارجی
- زبان : فارسی, انگلیسی, روسی
- صفحات : 84 + 50
- بازنشر : دانلود کتاب
- ترجمه فارسی و انگلیسی و روسی قرار گرفت
دانلود کتاب شب های روشن ( شب های سپید )
- رمان اورجینال و کامل
- قبل از دانلود فیلتر شکن خود را خاموش کنید
دانلود کتاب شب های روشن ( شب های سپید )
- رمان اورجینال و کامل
- قبل از دانلود فیلتر شکن خود را خاموش کنید
دانلود کتاب شب های روشن ( شب های سپید )
150.000 تومان
69.900 تومان
- کتاب اورجینال و کامل
- قبل از دانلود فیلتر شکن خود را خاموش کنید
کتاب های مشابه
کتاب های اتفاقی
این کتاب کاربردی در رابطه با رفتارهای ناخودآگاه و خودآگاه مطالبی بسیار ارزشمندی را به ...
در «تورم و اخلاق»، اندرو دیکسون وایت با نگاهی تاریخی به فرانسه پس از انقلاب، ...
کتابی عارفانه درباره زندگی بزرگان مشایخ و دراویش که به نثر ساده و مسجع نگاشته ...
این کتاب روایتگر زندگی پسر بچه بی سرپرستی است که با وجود هوش سرشارش، بار ...
کتاب های جدید
دکتر نورمن برای یافتن اسرار بدن از جمله عشق و کشف اسرار مغز مطالب بسیار ...
این نویسنده با هنر آشپزی زمانی آشنا شد که در زندان به سر می برد ...
- قسمتی از کتاب
دانلود کتاب شب های روشن ( شب های سپید )
شب اول
شب بسیار زیبایی بود . شبی که امکانش هست فقط در این دورانم تجربه شود . آسمان انقدر زیبا و جداب بود که سوالی برایم پیش آمد : چگونه می توانستند همه این آدم های مضطرب واقعا زیر این شگفتی روزگار رو سپری می کنند ؟
حرفهای مختلف درباره انواع مختلف افراد مضطرب به میان آمد .
از ابتدای صبح ، من یک نوع افسردگی را تجربه کردم . تا زمانی که خودم را بازیافتم ، فهمیدم همه مرا تنها گذاشته و رفتهاند . بگذارید بگویم که کسانی که منظورم بود ، چنانچه من در هشت سال زندگی در سن پترزبورگ را تجربه کردهام ، را مشخص نکرده بودم . اما چرا باید این اقدام را انجام داد ؟ چون به نظر می آید من با تمام ساکنان سن پترزبورگ دوست شده ام .
وقتی مشاهده کردم که ساکنان شهر نقل مکان کرده اند و شهر را ترک کرده اند ، متوجه شدم که تنها گذاشته شده ام . وحشت از تنهایی مرا فرا گرفت . سه روز متوالی را با اندوه عمیق در خیابان ها سپری کردم و نمی فهمیدم چه اتفاقی برایم افتاده است . به خیابان های نوسکی یا پارک می رفتم و یا اطراف رودخانه پیاده روی می کردم ، اما هیچکس را که هر روز در همان نقطه به دیدنشان عادت داشتم ، نمی دیدم . آنها را خوب می شناسم ، چهره شان را به خوبی می شناسم ، شادی شان مرا خوشحال می کند و اندوه شان مرا ناراحت می سازد . با پیرمردی که هر روز در فونتانکا به او برخورد می کردم تقریباً دوست شده بودم . وی همیشه با چهرهای مغموم صحبت می کرد و هنگامی که یک چوب بلند با دسته طلایی دست راستش در دست داشت ، با دست چپ به هر سمت اشاره می کرد .
او به من توجه و صمیمیت نشان داد و احساس می کنم اگر در ساعت مقرر و در نقطه فونتانکا حضور نداشتم ، ناراحت می شد . بنابر این ، گاهی اوقات به هم سلام می کردیم ، به ویژه زمانی که حال خوبی داشتیم . یک بار که دو روز متوالی همدیگر را دیدیم ، به مرحله ای رسیدیم که احساس کنار هم بودن و دوست داشتن داشتیم . بخوشی ، بهموقع عقب نشینی کردیم و با همدردی ، از هم عبور کردیم .
انگار همه آنها به سوی من می آیند و از تمام پنجره ها به من خیره می شوند تا با من حرف بزنند : ” سلام ، حالتون خوبه ؟ من هم خوبم ، منتظرم که در ماه مه به طبقه دیگر منتقل شوم ! ” یا ” حالت چطوره ؟ فردا قراره تعمیر شم . ” یا ” کلا در آتش یوخته شدم و وحشت کردم ! ” و من دوستان صمیمی و محبوبی در این میان دارم . یکی از آن ها قرار است توسط معماران تازهای دیده شود . هر روز به اینجا می آیم و منتظرم که ببینم آیا به آن آسیبی وارد شده یا نه . اما هرگز فراموش نخواهم کرد که چگونه یک خانه زیبای به رنگ pink ، در برابرم زیر سایه ی وحشت بود .
در میان همسایگان بدتر ، کیبش با غروری که قلبم را شاد کند هفته گذشته ، در حال راه رفتن در خیابان بودم که ناگهان صدای گریه ای تلخ را شنیدم . آنها به من زردی میزنند ! دوستم را نگاه کردم با احساس عصبانیت . آنها همه چیز را تخریب کرده بودند ؛ هیچ ستون یا کتیبه ای باقی نگذاشته بودند . دوست من مثل یک قناری زرد شده بود ، انگار مرگ و میر را تجربه کرده بود . هنوز هم تمایلی به دیدار دوست بیچاره که به زردی افتاده بود به وجود نمی آید . به نظر می رسید من تبدیل به همه چیز شده ام ! قبلا احساس ناخوشایندی میکردم ، تا اینکه بعد از سه روز فهمیدم دلیلش در بستر بودن من بود . هنگام حضور من اونجا ، انتظار نداشتم دیده شوم . چطور می توانستم بفهمم چه اتفاقاتی افتاده است ؟ در خانه هم احساس اضطراب می کردم . دو شب متوالی به چیز های اشتباهی فکر می کردم که دراتاق من بود . چرا دیگر جذابیتی ندارد ؟
چشمان گیجگاهم بر روی دیواره های سبز چرک گرفته و آشغال های پراکنده ای که ماتریونا از سقف آویزان کرده بود ، می دویدم . همه چیز را مورد بررسی قرار می دادم ، از جمله صندلی ها ، به دنبال ریشه های مشکلات در آن ها می گشتم . هرگاه می دیدم یک صندلی محل قبلی خود را از دست داده ، نا امید می شدم . به پنجره می نگریستم ، ولی همه این کارها بی فایده بود و ذهنم آرامش پیدا نمی کرد . به هنجار فکر می کردم که ناتریونا را فراخوانم و به دلیل آشغال ها و بینظمی او ، او را سرزنش کنم . اما او با تعجب به من نگاه کرد و بدون گفتن کلمه ای اتاق را ترک کرد . به همین علت تمام آشغال های باقیمانده بدون دست زدن تا امروز هنوز باقی مانده است . در نهایت ، صبح امروز بالاخره فهمیدم چرا مردم به بیرون از شهر رُم می روند . اجازه دهید بخاطر این اصطلاح قابل تحمل عذرخواهی کنم ، هرچند که استفاده از اصطلاحات مؤذنده را از دست داده ام ، زیرا همه ساکنان سنت پترزبورگ یا به بیرون از شهر رفته بودند یا در حال رفتن بودند .
در فیس هر انسان با شخصیتی که کالسکه ای را اجاره می کردم ، من تصویر زاویه دادم . او با شخصیت و احترام به نظر می رسید و به سرعت از شهر برود تا خانواده اش ببیند . همه مردم در خیابان با اعجاب به او نگاه می کردند ، گویی با دیدن هر فردی پند می دهند : « ما فقط موقتاً اینجاییم و به زودی از شهر برویم . » هرگاه پنجره ای باز شده و دختر زیبایی ظاهر شده و از فروشنده گل خرید می کند ، در ذهنم می پنداشتم که آن گل ها برای این خاطر نخریده می شوند که مردم انگار وجودی ندارند .
- مانده تا پایان جشنواره تخفیفی زمستانه
