داستان این کتاب درباره شخصیتی به نام جودی می باشد که یک روز در محل کارش با هیولای بزرگی روبرو می شود.
دانلود کتاب مانستر
- بدون دیدگاه
- 4,528 بازدید
- مشخصات
- نویسنده : ای. لی. مارتینز
- دسته : داستان , خارجی , رایگان
- زبان : فارسی, انگلیسی
- صفحات : 263 + 160
- بازنشر : دانلود کتاب
- ترجمه فارسی و انگلیسی قرار گرفت
دانلود کتاب مانستر
- رمان اورجینال و کامل
- قبل از دانلود فیلتر شکن خود را خاموش کنید
دانلود کتاب مانستر
- رمان اورجینال و کامل
- قبل از دانلود فیلتر شکن خود را خاموش کنید
کتاب های رایگان
کتاب های مشابه
کتاب های اتفاقی
این کتاب زندگی جوانی آمریکایی را روایت می کند که در جنگ جهانی اول در ...
پیپ فیتز آموبی با تهدید های مرموزی روبرو می شود که گذشته اش را زنده ...
هشت کتاب مجموعه ای از شعرهای سهراب سپری است که در هشت قسمت به طرز ...
خانواده ای زیبا و محترم در یک جزیره خصوصی، دختری باهوش اما آسیب دیده پسری ...
کتاب های جدید
چرا بعضی کسبوکارها بیشتر دیده میشوند و راحتتر اعتماد دیگران را جلب میکنند؟ با کشف ...
وقتی آرمانهای بزرگ با عشق و واقعیت روبهرو میشوند، یک انتخاب میتواند همهچیز را تغییر ...
از ترس تصمیمهای اشتباه تا پناه بردن به نظر دیگران؛ این کتاب نشان میدهد چرا ...
روایتی متفاوت و تأملبرانگیز از احساسات، خاطرات و پیچوخمهای زندگی؛ اثری که با هر صفحه، ...
وقتی عشق و جاهطلبی با محدودیتهای جامعه گره میخورند، یک انتخاب ساده میتواند همهچیز را ...
- قسمتی از کتاب
دانلود کتاب مانستر
یک موجود گنده به رنگ صدفی با موهای بلند وجود داشت که کل بستنیهای موجود در یخچال را خورده بود . بیش تر از 5 جعبه دوازده تایی برایش خالی شده بود که نشان از این داشت که بیش تر از نیمی از بستنی ها را خورده بود ، ولی همچنان بستنی می خواست و گشنه بود .
جودی از پشت نرده های میله ای مشاهده کرد که موجود در حال لذت بردن از چاکو چیپس استیکی بود و با حالت ملچ ملوچ داشت یک کارتن کامل از آن را می خورد . سپس کله اش را برگرداند و استشمام کرد . با استثنای چهره به رنگ آبی ،با دماغی که سوراخ های بسیار بزرگی داشت و دهانش خیلی بزرگتر از انسان بود که می توانست به راحتی مواد غذایی را در چند ثانیه بخورد . او چشمان کبالتی خود را به سوی جودی جلب کرد و خمیازه طولانی مدتی کشید .
جودی ترسید و سریعاً عقب رفت و به سمت راه پله مواد غذایی رفت که دیو داشت کلم ها و کاهو ها را از آنجا جمع آوری می کرد .
دیو پاسخ داد : ” فکر می کنم می خواستم تو را برای چیدن بستنی ها بخوانم یا صدا بزنم . ”
جودی پاسخ داد: “نه ، او همه آن ها را می خورد ، نیازی به من ندارد . ”
دیو کله اش را برگرداند و گفت : ” چی ؟ شاید همه آن ها را میل نکرده باشد ، مثلاً ممکن است طعم وانیلی را دوست نداشته باشد ؟ ! ”
دیو کارگر هوشمندی نبود و کمبود کارگر در فروشگاه همیشه تخفیف + پلاس و ساعت های کاری زیاد به طور مستقیم روی آن تاثیر گذار بود . او فقط و فقط در بیست و چار ساعت سه ساعتش را به استراحت می پرداخت ، با دریافت حقوق ناچیزی در ساعت و صرف کردن تنها دو روز off بودن در سال . او گفت: «آن یتیه، همان خرس عظیم و جسته با پشم های پر و دراز که محل زندگی اش در هیمالیا است ، فقط اکنون در یخچال ماست و دارد ذوب میشود . » جودی با خود در این فکر بود که همه این ها به کار کردن در پست مدیریت در این مکان در شاپ بزرگ ارزشش را دارد . «اون باز داره بستنی میل می کنه چی ؟ » جودی باز یک دم و باز دم عمیقی کشید و پاسخ داد : «برو یه نگاهی به خودت بنداز ، دیو . من دارم کاهو ها را به طور مرتب می چینم . » دیو آرام آرام به سمت یخچال رفت و بعد بازگشت و پاسخ داد : « یک یتی در یخچال است . » سپس به جودی کمک کرد تا کاهوها و کلم ها را به طور مرتب بچیند . سپس موزها و سپس انگور ها را چیدند و دوباره چشمانشان به یخچال خیره شد . جودی سوال کرد : «آیا هنوز همانجاست؟» دیو سرش چاقش را خارید و پاسخ داد : « بله ، همینک دارد مرغ های گران یخ زده را می خورد . » «خوب باید چه کاری انجام بدیم ؟ » دیگر از سوال نکن از من، تو در جایگاه مدیریت فروشگاه هستی ! » دیده می شد که دیو برای حل مسأله دچار اذیت بود . دل جودی برای او تنگ شده بود . « آیا کتاب شماره های ظروری و اظطراری اینجاست ، دیو ؟ » دیو سر به سمت زانو هایش انداخت : « آره ، اما می دانم که شماره ای در مورد حل این مساله داخل آن باشد . آن را چک کرده ای ؟ »
طبق دستورات دیو ، جودی داره در دفتر کار می کنه . اون دنبال چیز خاصی نیست ، فقط به کلید های آن اتاق نیاز داره . بعد از چند دقیقه تلاش بی موقع برای پیدا کردن شمارهی تلفن اضطراری ، اون تماس می گیره و یک صدای ضبط شده مشغول به صحبت می شه . این حالت ناگهانی ، جودی رو کم توجه نمی کنه و احتمالاً به این فکر میکنه که شاید واقعاً بخواد یک دکمه رو بزنه .
جودی تلاش می کرد با چالش مقابله کند . زنگ تلفن در حال زنگ زدن بود و او فقط به تازگی شروع به نواختن یک الگوی موسیقی شده از ذهن خود با استفاده از یک مداد و یک صندلی بود . در حالی که درحال پیدا کردن ریتم جدید بود ، یک صدای دیگر به خط پاسخ داد . ” خدمات کنترل حیوانات . لطفاً شرایط اضطراری خود را اعلام نمایید . ” با سر و صدای تلفن ، جودی موجی از ناراحتی را حس کرد . ” آره ، امم ، احتمالاً عجیب به نظر می رسد ، ولی فکر می کنم چیزی مرتبط را در مغازه مان داریم . باید به فکر یک سگ بزرگ باشید . اگر اینطور باشد ، شاید اعتقادشان را جلب کنید . ” او صمیمانه باور داشت که اگر تصمیماتش را با دقت بگیرد ، ممکن است باور پذیر باشد . ” میدانم ممکن است حرف هایم عجیب به نظر بیاید ، اما قسم میخورم که جدی است . لطفاً صبور باشید . “
- مانده تا پایان جشنواره تخفیفی زمستانه






