دانلود کتاب هنوز هم من جوجو مویز

دانلود کتاب هنوز هم من جوجو مویز

تخفیف ویژه
ساعت ها
دقیقه‌ها
ثانیه‌

150.000 تومان

69.900 تومان

📚 این کتاب هارو حتما بخون عالین ▾

دانلود کتاب هنوز هم من جوجو مویز

من … سبیلش بود که به من یادآوری می‌ کرد دیگر در انگلستان نیستم:
یک هزار پای خاکستریِ سفت که لب بالایی مرد را کاملاً پوشانده بود؛
یک سبیلِ مدل ویلیج پیپل، یک سبیل کابویی ، سرِ مینیاتوریِ یک جارو که به معنای … بود.

اصلاً چنین سبیل‌ هایی را در خانه پیدا نمی‌ کردید . نمی‌ توانستم چشم از آن بردارم.
«خانم؟» تنها کسی که تا به حال با چنین سبیل‌ هایی در خانه دیده بودم، آقای نیلر، معلم ریاضی‌ مان بود، و او خرده‌ های نان دایجستیو را در جیبش جمع می‌کرد – ما قبلاً آنها را در کلاس جبر می‌ شمردیم.

«خانم؟»

«اوه. ببخشید.» مرد یونیفرم‌ پوش با اشاره انگشت کلفتش مرا به جلو هدایت کرد. سرش را از روی صفحه نمایشش بلند نکرد. من در غرفه منتظر بودم، عرقِ سفر طولانی به آرامی روی لباسم خشک می‌شد. او دستش را بالا آورد و چهار انگشت چاقش را تکان داد. بعد از چند ثانیه فهمیدم که این درخواست، گذرنامه‌ ام را می‌خواهد.

“اسم.”
“اونجاست،” گفتم.

“اسم شما، خانم.”
“لوئیزا الیزابت کلارک.” از روی پیشخوان نگاه کردم. “هرچند من هرگز از کلمه الیزابت استفاده نمی‌ کنم. چون مادرم بعد از اینکه اسمم را گذاشتند، فهمید که این باعث می‌ شود لو لیزی شوم. و اگر این را خیلی سریع بگویی، شبیه دیوانگی به نظر می‌ رسد. هرچند پدرم می‌ گوید که این کمی مناسب است. نه اینکه من دیوانه باشم. منظورم این است که شما دیوانه‌ ها را در کشورتان نمی‌ خواهید. ها!” صدایم با نگرانی از صفحه پلکسی گلاس منعکس شد.

مرد برای اولین بار به من نگاه کرد. شانه‌ های محکمی داشت و نگاهی که می‌ توانست مثل یک شوکر شما را میخ کوب کند. لبخند نزد. صبر کرد تا نگاه خودم محو شود.

گفتم: “ببخشید. افراد یونیفرم‌ پوش من را عصبی می‌کنند.”

نگاهی به پشت سرم، به سالن مهاجرت، به صف مارپیچی که آنقدر به هم چسبیده بود که تبدیل به دریایی نفوذناپذیر و ناآرام از جمعیت شده بود، انداختم. «فکر می‌ کنم از ایستادن در آن صف کمی احساس عجیبی دارم. راستش را بخواهید، این طولانی‌ترین صفی است که تا به حال در آن ایستاده‌ ام. داشتم فکر می‌ کردم که آیا فهرست کریسمسم را شروع کنم یا نه.»

«دستت را روی اسکنر بگذار.»

«همیشه به این اندازه است؟»

«اسکنر؟» اخم کرد.

«صف.» اما دیگر گوش نمی‌داد. داشت چیزی را روی صفحه‌ اش بررسی می‌ کرد. انگشتانم را روی پد کوچک گذاشتم. و سپس تلفنم زنگ خورد.

مامان: فرود آمدید؟

رفتم تا با دست آزادم جوابی پیدا کنم، اما او به شدت به سمت من برگشت. «خانم، شما اجازه ندارید در این قسمت از تلفن همراه استفاده کنید.»

«فقط مادرم است. او می‌ خواهد بداند که آیا من اینجا هستم یا نه.» یواشکی سعی کردم در حالی که گوشی را از دید خارج می‌ کردم، ایموجی شست بالا را فشار دهم.

“دلیل سفر؟”
“چی؟” مامان فوراً جواب داد. او به پیامک دادن مثل اردکی که به آب می‌زند عادت کرده بود و حالا می‌ توانست سریع‌ تر از حرف زدنش این کار را انجام دهد.

که اساساً سرعت بالایی بود.

-می‌ دانید که گوشی من عکس‌های کوچک را نشان نمی‌ دهد. این یک درخواست کمک است؟ لوئیزا به من بگو حالت خوب است.

“دلایل سفر، خانم؟” سبیلش از عصبانیت تکان خورد. او

آهسته اضافه کرد: “اینجا در ایالات متحده چه کار می‌ کنید؟”

“من یک شغل جدید دارم.”

“کدام است؟”

“قرار است برای یک خانواده در نیویورک کار کنم. سنترال پارک.”

برای مدت کوتاهی، ابرو های مرد شاید یک میلی‌ متر بالا رفته بود. او

آدرس روی فرم من را بررسی کرد و آن را تأیید کرد. “چه نوع شغلی؟” «یه کم پیچیده‌ ست. اما من یه جورایی همراهِ حقوق‌ بگیرم.»

بیشتر ...
واتس اپ
تلگرام
فیسبوک
لینکدین
پینترست

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کتاب در حال بارگذاری لطفا صبر کنید …

ما یک موتور جستجوی کتاب هستیم
اگر کتاب شما به اشتباه در سایت ما قرار گرفته و درخواست حذف دارید
از واتس اپ یا ایمیل زیر به ما اطلاع دهید تا سریعا حذف کنیم