دانلود کتاب تاکسی سواری
- بدون دیدگاه
- 548 بازدید
- مشخصات
- نویسنده : سروش صحت
- دسته : داستان
- زبان : فارسی
- صفحات : #
- بازنشر : دانلود کتاب
- قرار گرفت
دانلود کتاب تاکسی سواری
- مانده تا پایان جشنواره تخفیفی زمستانه
150.000 تومان
69.900 تومان
- کتاب اورجینال و کامل
- قبل از دانلود فیلتر شکن خود را خاموش کنید
📚 این کتاب هارو حتما بخون عالین ▾
🎲 اینم کتابای اتفاقی یهویی ▾
- قسمتی از کتاب
دانلود کتاب تاکسی سواری
ترافیک سنگین
دیروز ما یک ترافیک سنگین داشتیم. تاکسی ما یک ساعت حرکت نکرد.
من عصبانی بودم. همه هم عصبانی بودند. بوق زدن بیفایده بود. حتی یک ماشین هم حرکت نکرد. اوضاع داشت آزاردهندهتر و آزاردهندهتر میشد. مردی که بین ماشینها راه میرفت فریاد زد: «بیجهت بوق نزنید. دارید جاده را مسدود میکنید.» راننده ماشین کناریام پرسید: «چرا؟» مرد گفت که کسی سعی کرده از پشت بام یک ساختمان در تقاطع بپرد. تعداد زیادی ماشین آتشنشانی و آمبولانس آنجا پارک شده بودند. پلیس هم جاده را مسدود کرده بود. زن جلویی پرسید: «پیر است یا جوان؟» مرد گفت: «ببین چطور او را گرفتند.» مردی که پشت سرم نشسته بود گفت: «اگر میخواهی بپری، به هر حال این کار را میکنی.» راننده گفت: «این فقط برای جلب توجه است.» زن پرسید: «منظورت چیست که میخواهی روز عید خودکشی کنی؟» راننده پاسخ داد: «هیچی… فقط شوخی میکنم.» مردی که کنارم نشسته بود گفت. «اگر میخواهی بپری، بهتر است زودتر بپری. جاده خلوت خواهد بود. کلی کار هست که باید انجام بدهی.» در آن لحظه، ماشین به آرامی شروع به حرکت کرد و جاده خلوت شد.
کوتاهترین داستان دنیا
مرد جوانی جلوی او نشسته بود و با تلفن همراهش بازی میکرد. راننده موهای خاکستری داشت، اما مشخص بود که هنوز ۵۰ سالش نشده است. پشت سرش دو زن میانسال بودند. یکی داشت سوالات امتحان را بررسی میکرد و دیگری سعی میکرد حروف کوچک روی بسته دارو را بخواند. مرد جوان یک پیامک دریافت کرد. مرد آن را خواند، با صدای بلند خندید و گفت: «خیلی خندهدار بود.»
کوتاهترین داستان شاد دنیا… روزی مردی از زنی پرسید: «با من ازدواج میکنی؟» زن پاسخ داد: «نه.» مرد تا ابد با خوشحالی زندگی کرد. نه راننده، نه زنی که مدارک را بررسی میکرد و نه زنی که دارو را میخواند، نه خندیدند و نه حرفی زدند. راننده به رانندگی ادامه داد. معلم مدارک را بررسی کرد، زن دیگری دارو را خواند و تاکسی دور شد.
کدام طرف هستیم؟
من در صندلی عقب، کنار پسری حدوداً ۶ یا ۷ ساله نشسته بودم. پسر تنها بود و بدون پلک زدن به خیابان خیره شده بود. آسمان ابری و سربی بود و هیچ ماشینی از آنجا عبور نمیکرد. نمیدانستم پسر به کجا یا به چه چیزی نگاه میکند. از اینکه پسری به سن و سال او میتوانست به تنهایی سوار تاکسی شود، شگفتزده شده بودم. جلوی او زنی نشسته بود که صورتش را نمیدیدم و به جلو خیره شده بود. راننده مردی میانسال با موهای خاکستری بود. هیچکس صحبت نمیکرد. زن مسنی که کنار پیادهرو ایستاده بود به راننده گفت: «او خیلی شبیه مادربزرگم بود، مادربزرگ محبوبم، که من او را میپرستیدم. وقتی ۱۱ ساله بودم، مردی سوار تاکسی شد. او را دیدم. مادربزرگم بود. مادربزرگم بود. فکر کردم دارم دیوانه میشوم. رو به زن کردم و پرسیدم: «آیا مادرت زیباست؟» زن رو به من کرد، جیغ کوتاهی کشید، با نگاهی وحشتزده به او نگاه کرد و گفت: «غیرممکن است… غیرممکن است… تو در ۱۱ سالگی بزرگسال هستی.» یک روز آفتابی بهاری
مردی حدوداً ۳۵ ساله در صندلی جلو نشسته بود و با کسی در تلفن همراه بحث میکرد. من نگفتم… بله… اما اینطور نگفتم… شما مردم را مجبور میکنید، نه برای اولین بار. مخصوصاً بعد از اینکه شروع به انجام این کار میکنید… نه، من چند روز پیش به شما گفتم… تقصیر شماست… بله، من به شما گفتم، بعد از اینکه شما آن را گفتید… البته دوباره میگویم… هر کاری میخواهی بکن…!!!؟!» گفتم: «میدانم.» «هر کاری بکنی، درک، من هم دوباره انجامش میدم، درک، درک، درک.» مرد گوشی را گذاشت و شیشه را پایین کشید. نسیم خنکی به داخل تاکسی وزید و موهای خاکستری راننده را نوازش کرد. راننده پیر بود و صورت چروکیدهای داشت. دو زن در صندلی عقب نشسته بودند. یکی لاغر، حدود ۵۰ ساله، دیگری حدود ۳۰ ساله، با جوشهای کهنه روی صورتش. هیچکس در تاکسی صحبت نمیکرد. اواسط ماه مه بود، برگها سبز بودند و هوا بسیار خوب بود. راننده رادیو را روشن کرد و گوینده گفت: «چه روز بهاری زیبایی.»
